رای آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رای آوردن . [ وَ دَ ] (مص مرکب ) راه و رسم کاری پیش گرفتن . روی بکاری آوردن . تصمیم به امری گرفتن . بر کاری خاستن و اراده کردن : یک امروز رای پلنگ آورید ز هر سو برانید و جنگ آورید. فردوسی . همی بی من آیین و رای آورید جهان را به نو کدخدای آورید. فردوسی . سه روز اندرین جنگ رای آوریم سخنهای بهتر بجای آوریم . فردوسی . سخندان چو رای روان آورد سخن از زبان ردان آورد. عنصری . ز رامش سوی دانش آورد رای پژوهشگری کرد با رهنمای . نظامی . بکوشید کآرَد سوی روم رای فروبسته شد شخص را دست و پای . نظامی . بفرمود شه تا چو رای آورند در آن آب دانش بجای آورند. نظامی . دواسبه سوی ظلمت آورد رای . نظامی . به آزردن کس نیاورد رای برون از خط عدل ننهاد پای . نظامی (از آنندراج ). به زمین بوس شاه رای آورد شرط تعظیم را بجای آورد. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ).