رباع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- نیکویی حال.<BR>۲- شأن.<BR>۳- طریقه، روش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- نیکویی حال. ۲- شأن. ۳- طریقه، روش.
(رُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- چهارگان، چهارچهار. ۲- چهارخال تاس در بازی نرد. ۳- هر چیز که مشتمل بر چهار قسمت باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رباع . [ رِ ] (اِخ ) موضعی است . (از ابن درید) (از معجم البلدان ).
رباع . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ رَبع، به معنی اهل خانه . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). ◄ ج ِ رُبَع، بمعنی شتربچه ای که در بهار بدنیا بیاید. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ ج ِ رَبْعة. (منتهی الارب ) (از متن اللغة). رجوع به ربعة شود. ◄ ج ِ رَباع . (منتهی الارب ). و رجوع به رَباع شود. ◄ ج ِ رَبْع، بمعنی منزل و موطن . (از متن اللغة) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به رَبْع شود : و جهان از سایه ٔ سیاست و عدل او روشن و بقاع و رباع اقالیم عالم گلشن . (تاریخ جهانگشای جوینی ). و بقاع و رباع از هبوب نسیم صبا خوش و خرم گشت . (تاریخ جهانگشای جوینی ). ماوراءالنهر مشتمل بر بلاد و بقاع و نواحی و رباع است .(تاریخ جهانگشای جوینی ). و سبزه ٔ ازهار از صحرا و مرغزار بجوشید و ربیع رباع آراست . (تاریخ جهانگشای جوینی ). ◄ ج ِ ربیع. (ناظم الاطباء) (متن اللغة). رجوع به ربیع شود. ◄ ج ِ رُبَعة، بمعنی شتربچه ٔ ماده ای که در بهار زائیده شود. (از اقرب الموارد). و رجوع به ربعة شود. ◄ ج ِ رباعی . (از ناظم الاطباء). رجوع به رباعی شود. ◄ ج ِ رُبْع. (از ناظم الاطباء). رجوع به رُبع شود.
رباع . [ رُ ] (ع اِ) چهارچهار. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن ). چهارگان . (آنندراج ). چهارگان، و آن معدول است از اربعةاربعة، و از اینروست که صرف آن ترک شده است، و اعمش رُبَع بجای رباع خوانده است . (از منتهی الارب ). معدول است از اربعةاربعة با تکرار، گویند: قوم رباع آمده ؛ یعنی چهارچهار.(از اقرب الموارد). چهارگان و چهار و چهار هر چیز که مشتمل بر چهار جزء بود در آن معدول است از اربعة اربعة برای مذکر و مؤنث و اربع اربع، و کذلک مربع. ◄ چهار خال طاس در بازی . (ناظم الاطباء).