ربای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ربای . [ رُ ] (نف مرخم ) ربا. مخفف رباینده، و بیشتر بصورت مزید مؤخر کلمه ٔ مرکب آید. ♦ آهن ربای ؛ رباینده ٔ آهن . رجوع به آهن ربا شود. ♦ بوسه ربای ؛ رباینده و گیرنده ٔ بوسه . رجوع به بوسه ربای شود. ♦ جان ربای ؛ رباینده ٔ جان . بَرنده ٔجان . غارت کننده ٔ جان : روی بین و زلف جوی و خال خار و خطّپوی کف گشای و دل فروز و جان ربای و سرفراز. منوچهری . و رجوع به جان ربای شود. ♦ جمله ربای ؛ که همه چیز را برباید. که همه چیز را برگیرد : چو دوستی کند ایام اندک اندک بخش که یار بازپسین دشمنی است جمله ربای . سعدی . ♦ چوزه ربای ؛ رباینده ٔ چوزه . رجوع به چوزه ربا شود. ♦ حلقه ربای ؛ رباینده ٔ حلقه . رجوع به حلقه ربا ذیل «حلقه » شود. ♦ خردربای ؛ عقل ربای . رجوع به خردربا شود. ♦ خواب ربای ؛ رباینده ٔ خواب . رجوع به خواب ربا شود. ♦ دلربای ؛ دلربا. دلبر. که دل برد. که دل رباید : سر و تاج آن پیکر دلربای برآورده تا طاق گنبدسرای . نظامی . غلامان گلچهره ٔ دلربای کمردرکمر گرد تختش بپای . نظامی . ای پسر دلربای وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تونباشد گزیر. سعدی . ♦ کنجدربای ؛ که کنجد برگیرد. که کنجد بردارد. کنجدخوار. که کنجد بخورد. که کنجد بچیند : فروریخت کنجد بصحن سرای طلب کرد مرغان کنجدربای . نظامی . ♦ کهربای ؛ کهربا. کاهربا. که کاه را رباید : ربودندش آن دیوساران ز جای چو کهبرگ را مهره ٔ کهربای . نظامی . و رجوع به کاهربا و کهرباشود. ◄ (اِمص ) به معنی ربودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به ربودن شود. ◄ (فعل امر) امر به ربودن، یعنی بربای . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به ربودن شود.