رباینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رباینده . [ رُ ی َ دَ / دِ] (نف ) نعت فاعلی از ربودن . که برباید : چون کلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد شوم چون بوم بدآغال و چو دمنه محتال . معروفی . عدل آمد و امن آمد و رستند رعیت از پنجه ٔ گرگان رباینده ٔ غدار. فرخی . دل تیهو از چنگ طغرل بداغ رباینده باز از دل میغ ماغ . اسدی . بازی است رباینده زمانه که نیابد زو خلق رها هیچ نه مولا و نه مولا. ناصرخسرو. رباینده چرخ آنچنانش ربود که گفتی که تا بود هرگز نبود. نظامی . ◄ چیزی که بیک دیدن بخود کشد و از خود ببرد، چون : حسن رباینده و غمزه ٔ رباینده و ناز رباینده . (آنندراج ). ♦ حسن رباینده ؛ زیبایی دلربا. حسن که دل رباید : تا از آن حسن رباینده نظر یافته است آب آیینه رباینده تر از سیلاب است . صائب (از آنندراج ). ♦ خواب رباینده ؛ رباینده ٔ خواب . خواب ربا. که خواب را برباید: خواب رباینده دماغ از دماغ نورستاننده چراغ از چراغ . نظامی . ◄ دزد و غارتگر. (ناظم الاطباء). ◄ مختلس . ◄ جاذب . جاذبة.