رت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رت . [ رَت ت ] (ع ص، اِ) مهتر. ج، رُتان، و رُتوت، یقال هؤلاء رتوت البلاد؛ ای رؤسائها. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رئیس قوم . پیشقدم آنان . (از اقرب الموارد). رئیس و بزرگ . (ناظم الاطباء). یقال فلان من رتوت البلد؛ ای من افاضلهم . (مهذب الاسماء). هو من رتوت الناس ؛ یعنی وی از بلندپایگاهان و بزرگان مردم است . ◄ شدید. ◄ خوک نر شدید گستاخ . ج، رُتوت . (از اقرب الموارد). خوک . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). خوک نر. (مهذب الاسماء).
رت . [ رُت ت ] (ع ص، اِ) ج ِرَتّاء، بمعنی مرد و زن گنگلاج . (از ناظم الاطباء).
رت . [ رَ / رُ] (ص ) برهنه و عریان را گویند. (برهان ). برهنه و عریان . (ناظم الاطباء). برهنه را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ سروری ). برهنه . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (لغت فرس اسدی ) (ناظم الاطباء). لخت به معنی برهنه است و چون آنرا مخفف کنند و تای آنرا بیفکنند لخ ماند و چون خای آنرا بیفکنند لت ماند، چون لام و راء با یکدیگر بدل میشود رت شود چنانکه شیخ فرموده بمعنی برهنه است، و بر این قیاس ظن مؤلف این است که لوط معرب لخت بوده است . (از آنندراج ) (انجمن آرا). تهی باشداز پوشش . (لغت فرس اسدی ). از این کلمه است لوت و لخت . (یادداشت مرحوم دهخدا). روت . لوت . لخت . برهنه . عور. تهک . بی پوشش . (یادداشت مرحوم دهخدا) : فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای بر روی و برون آر همه رویت ازو رت . لبیبی . ◄ تهی دست و بینوا. (برهان ) (ناظم الاطباء). تهی دست . (فرهنگ جهانگیری ). کسی که تهی دست از در کسی بازگردد، و بعضی گویند تهی دست باشداز چیز و پوشش . (فرهنگ اوبهی ) : از وفور عطای آن کف راد رت و مفلاک بحر و کان گشتند. علی کوچک (از جهانگیری ). ◄ خالی . (برهان ) (ناظم الاطباء). خالی و خرابه . (از شعوری ج ٢ ص ٢٢). تهی . (لغت فرس اسدی ) : سر آن کاخها با خاک هموار زمینی رت نه در مانده نه دیوار. عطار. ◄ (اِ) کاغذ. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ ساده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ اطلس . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (ضمیر مبهم ) همه را نیز گویند و بعربی کُل ّ خوانند. (برهان ). همه و کل و همگی . (ناظم الاطباء). همه . (دهار) : چو تو داری طریق کافران رت که تو زر می پرستی کافران بت . عطار.