رحیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحیل . [ رَ ] (ع اِ)کوچ . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (ازاقرب الموارد) (آنندراج ). مقابل مقام . (یادداشت مؤلف ). عزیمت . حرکت از جایی به جایی دیگر : آوازه ٔرحیل شنیدم به صبحگاه با شبروان دواسبه دویدم به صبحگاه . خاقانی . رفیقان خود را به گاه رحیل گه از ره خبر داد گاه از دلیل . نظامی . چو لشکر بر رحیل افتاد شب را فلک پرسید باز آن نوش لب را. نظامی . من میان شما به نعمت و ناز می زیم تا رسد رحیل فراز. نظامی . گر شتری رقص کن اندر رحیل ورنه میفکن دبه در پای پیل . نظامی . چو در لشکر دشمن آری رحیل به مرغان کشی فیل و اصحاب فیل . نظامی . خواب نوشین بامداد رحیل بازدارد پیاده را ز سبیل . سعدی . خوش است زیر مغیلان براه بادیه خفت شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت . سعدی . تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل نخیزی دگر کی رسی در سبیل . (بوستان ). الا ای کاروان محمل برانید که مارا بند بر پای رحیل است . سعدی . هرکه تماشای روی چون قمرت کرد عزم رحیلش بدل شود به اقامت . سعدی . ♦ الرحیل ؛ فریاد کردن چاوش بهنگام کوچ کردن کاروان . ◄ (مص ) رفتن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ص ٢). کوچ کردن . (منتهی الارب ). راهی شدن . روانه شدن .حرکت کردن . عزیمت کردن . ◄ رسم نهادن . (مقدمه ٔ ترجمان جرجانی ترتیب عادل ص ٢). ◄ نشانه کشیدن . (مقدمه ٔ ترجمان جرجانی ترتیب عادل ص ٢). ◄ (اِ) به مجاز، موت . مرگ . درگذشت . (یادداشت مؤلف ). حرکت به سرای دیگر : چو برخیزد آواز طبل رحیل به خاک اندر آید سر شیر و پیل . فردوسی . ای غنوده در این رباط کهن اینک آمد فراز وقت رحیل . ناصرخسرو. مجنون ز رحیل مادر خویش زد دست دریغ بر سر خویش . نظامی . ◄ (ص ) بعیر رحیل ؛ شتر پالان برنهاده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ جمل رحیل ؛ شتر توانای بر سیر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). اشتر قوی . (مهذب الاسماء).
رحیل . [ رُ ح َ ] (ع اِ مصغر) مصغر رَحْل . اسباب کوچک جهت مسافرت . (ناظم الاطباء).
رحیل . [ رَ ] (اِخ ) منزلی میان بصره و مکه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).