رخت نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخت نهادن . [ رَ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) رخت افکندن . اقامت گزیدن . بار انداختن . (یادداشت مؤلف ) : سکندر بر آن بیشه بنهاد رخت که آب روان بود و چندی درخت . فردوسی . رخت تمنای دل بر در عشاق نه تخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه . خاقانی . هر جا که عدل سایه کند رخت دین بنه کاین سایبان ز طوبی اخضر نکوتر است . خاقانی . روز تا روز شاه فرخ بخت در سرای دگر نهادی رخت . نظامی . گو فتح مزن که خیمه می باید کند گو رخت منه که بار می باید بست . سعدی . ♦ رخت بر خرنهادن ؛ براه افتادن . رحلت کردن . سفر کردن . راهی شدن . (یادداشت مؤلف ) : چون حبشی شب پای از در درنهاد و رومی روز رخت بر خر. (مقامات حمیدی ). رخ به راه آر و رخت بر خر نه پای بردار و جای بر در نه . اوحدی . ♦ رخت بر گاو نهادن یا برنهادن ؛ کنایه از کوچ کردن و از جایی رفتن : شد چو شیر خدای حرزنویس رخت بر گاو می نهد ابلیس . سنایی . چرخ چون دید بازوی پیرش رخت بر گاو می نهد شیرش . سنایی . بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه . سنایی . شیر فلک به گاو زمین رخت برنهد گربر فلک نظر به معادا برافکند. خاقانی . ♦ رخت سفر نهادن در جایی ؛ اقامت کردن در آنجا. از سفر بازآمدن . (از مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١). ♦ رخت کسی را بر خر نهادن ؛ او را روانه ساختن . وی را عازم ساختن : دیری است تا هم از تک اسب و ز گرد راه رخت مسیحیان همه بر خر نهاده ای . ظهیر فاریابی . ♦ رخت کسی یا چیزی را به (بر) راه نهادن ؛ آن را روانه کردن . وی را رها کردن : طمع را رخت بر ره نه چو سیلی در گذر یابی هوس را گردنی برکش چو تیغی بر فسان بینی . واله هروی . ♦ رخت نهادن بر شتر ؛ آماده ٔ حرکت گشتن . مهیای کوچ شدن . حرکت آغازیدن : ساربان رخت منه برشتر و بار مبند که از این مرحله بیچاره اسیری چندند. سعدی . ♦ رخت نهادن در جایی ؛ کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن است . (از آنندراج ). ◄ مردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ رخت به (بر) صحرا نهادن ؛ موت . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٢٥). کنایه از مردن : شنیدستم که محمود جوانبخت چو وقت آمد که بر صحرا نهد رخت . امیرخسرو دهلوی . ۩ هلاک کردن . کشتن . به کشتن دادن : مملکتش رخت به صحرا نهاد تخت برین تخته ٔ مینا نهاد. نظامی .