رخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخی . [ رُخ ْ خی ] (ص نسبی ) منسوب است به رُخ ّ، و به گمان من همان ریخ معروف در افواه عوام باشد که ناحیه ای است در نیشابور. (از انساب سمعانی ).
رخی . [ رُخ ْ خی ] (اِخ ) ابوموسی هارون بن عبدالصمد... رخی نیشابوری . وی از یحیی بن یحیی و جزاو خبر شنید و ابوحامدبن الشرقی از او روایت دارد. رُخّی بسال ٢٨٥ هَ . ق . درگذشت . (از لباب الانساب ).
رخی . [ رَ خی ی ] (ع ص ) رجل رخی ؛ مرد فراخ زیست . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). ♦ رخی البال ؛ آنکه در نعمت و فراخی و آسایش و فراخی زندگانی است . (از ناظم الاطباء). واسعالحال . (از اقرب الموارد) : اذا تمشی [ الخمر ] فی عظامک جعلک خالی الذرع فسیح الباع رخی البال رحب الهمة واسعالنعمة... (شریشی ). ◄ عیش فراخ . (دهار).