ردح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ردح . [ رَ ] (ع مص ) درآوردن یک شقه در دامن یا سپس خیمه . (از اقرب الموارد). درآوردن یک شقه و یا ردحه دردامن خیمه و سپس خرگاه . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ گرداگرد خانه را به گل گرفتن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ گویند: ما صنعت ْ فلانةُ؟ وگویند: سَدَحَت ْ و رَدَحَت ْ؛ یعنی بسیار فرزند آوردو ثابت و برجای ماند در خانه ٔ شوی . (ناظم الاطباء). و نیز چون زن نزد شوهر خطا کند میگویند: سدحت و ردحت . و چون مردی به حاجت و مراد خود رسد میگویند: سدح وردح . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). گفته میشود: «سَدَحَت ْ و رَدَحَت ْ». سدحت ؛ بسیارفرزند شد، و ردحت ؛ ثابت و برجای ماند. (از اقرب الموارد).
ردح . [ رَ ] (ع اِ) درد سبک و خفیف . (ناظم الاطباء). درد اندک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درد خفیف . (از اقرب الموارد).
ردح . [ رَ دَ ](ع اِ) زمان دراز. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). و رجوع به ردحان شود.