رست کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رست کردن . [ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) متبلور شدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ رست کردن شکر ؛ متبلور شدن آن . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به رست شدن و رس شدن شود. ◄ محکم کردن . (یادداشت مؤلف ) : سر خنب کردیم در حال رست سر خود گرفتیم چالاک و چست . نزاری قهستانی (دستورنامه چ روسیه ص ٦٦).