رسته کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسته کردن . [ رَ ت َ / ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تصفیف . (تاج المصادر بیهقی ). و رجوع به رَسته در معنی صف شود. ◄ رها ساختن . رهایی دادن . نجات دادن . خلاص کردن . آزاد ساختن : ترا ایزد از دست او رسته کرد ببخشود رای تو پیوسته کرد. فردوسی . و رجوع به رَستِه در معنی «نجات یافته ...» شود.