رستگار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رستگار شدن . [ رَ ت َ / رَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ). فوز. (دهار). فلاح پیدا کردن . نجاح یافتن . فائز شدن . نجات یافتن . آزاد گشتن . خلاص شدن . (یادداشت مؤلف ). رها گشتن . خلاصی یافتن : اندر این رسته راستکاری کن تا در آن رسته رستگار شوی . سنایی . یکی از شما دو شود رستگار خورد باده از دست وی شهریار. نظامی . راستی آور که شوی رستگار راستی از تو ظفر از کردگار. نظامی . خزینه که با تست بر تست بار چو دادی به دادن شوی رستگار. نظامی . خواهی که رستگار شوی راستکار باش تا عیبجوی را نرسد بر تو مدخلی . سعدی .