رسولی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسولی . [ رَ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن قاسم بن رسولی بغدادی، فقیه شافعی، مکنی به ابوالسعادات . او در مسائل خلافی سخنان خوب دارد و شعر نیکو می گفت . رسولی به خراسان سفر کرد و در آنجا بسال ٥٤٤ هَ . ق . درگذشت . وی از جعفربن احمد سراج و ابوالقاسم بن بیان رزاز و جز آن دو حدیث شنید و ابوسعد سمعانی و جز وی از او روایت دارند. (از لباب الانساب ).
رسولی . [ رَ ] (اِخ ) یا ائمه ٔ رسولی .رسولیان . رجوع به ائمه ٔ رسولی و رسولیان یمن شود.
رسولی . [ رَ ] (حامص ) رسالت و پیغامبری . (ناظم الاطباء). پیغامبری . ◄ پیغام رسانی . (فرهنگ فارسی معین ). فرستادگی . (ناظم الاطباء). سفارت . سفیری . ایلچی گری . نمایندگی : پس پسر عضدالدوله ... را به رسولی به غزنه فرستاد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١١٨). چو سلطان خود کند حالی رسولی رسولی ّ دگر باشدفضولی . پوریای ولی . احمدبن ابی الاصبع به رسولی نزدیک عمر و برادر یعقوب آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٦). این سلیمانی به رسولی و شغل بزرگ آمده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٦). به چند دفعت خواستند که به رسولیها برود و حیلت کرد تا ازوی درگذشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٥). به رباط مانک علی میمون قرار گرفت [ بوصادق ] و بر وی اعتماد کردند پادشاهان و رسولیهای بانام کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٧). قیدافه خوانده ام که زنی بود پادشاه اسکندر آمدش به رسولی سخن گزار. خاقانی . ♦ به رسولی فرستادن ؛ بنمایندگی و ایلچی گری فرستادن . بسمت سفیر و نماینده به جایی روانه ساختن : به روزگار سامانیان یک بار وی را به رسولی به بخارا فرستاده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٥). خواجه ابوالقاسم حصیری را و قاضی حسن بوطاهر تبانی راخویش این امام بوصادق تبانی به رسولی فرستاد نزدیک ارسلان خان و بغراخان تا عقد و عهد تازه کرده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٣٦). قرار گرفت که عبدالجبار پسروزیر آنجا به رسولی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٣). ♦ رسولی کردن ؛ ایلچی گری کردن . رسول شدن . نمایندگی داشتن . سفیر بودن : رسولی ها کرده بود به دو دفعت و به بغداد رفته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٣). وی را بنواخت و گفت این یک رسولی بکن چون بازآیی قضای نشابور به تو دادیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٣٨). ◄ (ص نسبی ) منسوب است به رسول که به سفارت دلالت دارد. (از لباب الانساب ).