رسیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ دِ) (ص مف.)<BR>۱- آمده، وارد.<BR>۲- متصل، پیوسته.۳ - پخته، پخته شده.<BR>۴- کامل و بالغ شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ دِ) (ص مف.) ۱- آمده، وارد. ۲- متصل، پیوسته.۳ - پخته، پخته شده. ۴- کامل و بالغ شده.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
رسیده . [ رَ / رِ دَ /دِ ] (ن مف / نف ) آمده . درآمده . وارد. (فرهنگ فارسی معین ). وارد. وارده . (لغات فرهنگستان ). آمده و واردشده . (ناظم الاطباء). اسم مفعول از مصدر رسیدن، به معنی درآمده و آمده . (از شعوری ج ٢ ورق ١٥) : دگر آنکه گیتی پر از گنج تست رسیده بهر کشوری رنج تست . فردوسی . ♦ امثال : رسیده آسوده باشد (از کشف المحجوب، نظیر: راه منزل رسیده کوتاه است . مکتبی (از امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٦٨). و رجوع به رسیدن شود. ♦ تازه به دوران رسیده ؛ که تازه به قدرت و مقام رسیده باشد. که با سوابق و خانواده ٔ حقیر ناگهان به جاه و مقام نائل آمده باشد. نوخاسته . ♦ منزل رسیده ؛ که به منزل رسیده باشد. که به منزل آمده باشد : معرفت منزل و عمل راه است راه منزل رسیده کوتاه است . مکتبی شیرازی (از امثال و حکم ). و رجوع به رسیدن شود. ◄ پیوسته (چیزی به چیز دیگر). متصل . ◄ پیوستن (شخصی به شخص دیگر). (فرهنگ فارسی معین ). ◄ واصل (چیزی به کسی ). (یادداشت مؤلف ) : ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانه ٔ مجنون به لیلی نرسیده . سعدی . ◄ مهمان غیمنتظره (یادداشت مؤلف )، مثل : رسیده رسیده خورد. (جامع التمثیل ). ◄ ماحضر (یادداشت مؤلف )، مثل : رسیده رسیده خورد. (جامع التمثیل ). ◄ عارض شده . روی داده . واردشده : ♦ جراحت رسیده ؛ زخمی . مجروح : اگر حدیث کنم تندرست را چه خبر که اندرون جراحت رسیدگان چونست . سعدی . ♦ زیان رسیده ؛ زیان دیده . متضرر. که زیان و ضرر بدو رسیده باشد. خسارت دیده : کاروان زده و کشتی شکسته و مرد زیان رسیده را تفقد نماید. (مجالس سعدی ص ٢٢). ♦ ستم رسیده ؛ که مورد تجاوز و تعدی قرار گیرد. که ظلم و ستم بدو رسیده باشد. (یادداشت مؤلف ) : رعیت مظلوم خراب شده و ستم رسیده چه سودا دارد. (مجالس سعدی ص ٢٢). و رجوع به ماده ٔ ستم رسیده شود. ◄ قسمت شده . نصیب شده . بدست آمده . عایدشده (یادداشت مؤلف )، مثل : کال به ما رسیده بهتر از رسیده ٔ به ما نرسیده . ◄ واقعشده . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پخته (میوه ). منضوج . (ناظم الاطباء). یافع. مقابل نرسیده . مقابل کال . مقابل نارسیده . مقابل ناپخته و نارس . (یادداشت مؤلف ). ◄ رسیدن به حد میوه ٔ پخته . (از شعوری ج ٢ ورق ١٥): پیری را دیدند که کشت می دروید بعضی رسیده و بعضی نارسیده . (قصص الانبیاء ص ١٧١). گفت آن مردی را که دیدید کشت رسیده و نارسیده می دروید آن صورت ملک الموت است . (قصص الانبیاء ص ١٧١). بباید دانست که تریاق را کودکی و جوانی و پیری است نخست پس از شش ماه رسیده شود و هر روز قوت آن می افزاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سرو سهیش کشیده تر شد میگون رطبش رسیده تر شد. نظامی . روشنایی چراغ دیده همه خوشتر از میوه ٔ رسیده همه . نظامی . منم دخت چو انگور رسیده کسی یک گل ز باغ من نچیده . نظامی . هر کو بتو رسید رسیدش همه مراد کشت رسیده را نم باران چه حاجتست . حسن دهلوی (از آنندراج ). ♦ امثال : کال به ما رسیده بهتر از رسیده ٔ به ما نرسیده . ♦ اول رسیده ؛ زودرس . اول رس . نوبر. میوه ای که پیش از دیگر میوه ها برسد : دست گدا به سیب زنخدان این گروه مشکل رسد که میوه ٔ اول رسیده اند. سعدی . ◄ حد بلوغ یافته . (فرهنگ فارسی معین ). بالغشده و به سن بلوغ درآمده . (ناظم الاطباء). در انسان آنکه به حد بلوغ رسیده باشد. (از شعوری ج ٢ ورق ١٥). که تواند کسب معاش کرد. که تواند زن کند یا درآمده . بالغ. بلوغ یافته . (یادداشت مؤلف ) : امیر محمود آن رسیده را [ از دختران امیر یوسف ] به امیر محمد داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٩). او را نعمت بسیار داده است و تندرست و فرزندان رسیده او را لابد باید شکر کرد. (قصص الانبیاء ص ١٣٦). کنیزکی رسیده و بر او پستان برآمده نزدیک من فرست . (سندبادنامه ص ٢١٢). از چشم رسیدنی که هستم شد چون تو رسیده ای ز دستم . نظامی . نبض کودک چون به حد رسیدگی نزدیک شد عظیم تر از نبض رسیدگان باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بگیتی چون تو ای شاه گزیده کسی کم یافت فرزند رسیده . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). ♦ دختر رسیده ؛ بالغ. جاریة بالغة. به حدزنان درآمده . که تواند شوهر کردن . که به کارهای خانه تواند پرداخت . ♦ دررسیده، بالغ . به حد بلوغ رسیده : دو دختر بود امیر یوسف را یکی بزرگ شده و دررسیده و یکی خردتر و نارسیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٨). ۩ رسیده به حدّ ازدواج کردن . به حد مردان درآمده . به حد زنان درآمده . ♦ نارسیده ؛ نابالغ. که به حد رشد نرسیده باشد. (از شعوری ج ٢ ورق ١٥). که به سن بلوغ نرسیده باشد : و دو دختر بود امیر یوسف را یکی بزرگ شده و دررسیده و یکی خردتر و نارسیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٨). گفتند باکالنجار خالش حاجب بزرگ منوچهر ساخته بود او را زهر دادند و آن کودک نارسیده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٥). ۩ ناپخته . نپخته . نارس . نرسیده . که نپخته باشد. که نرسیده باشد : پیری را دیدند که کشت می دروید بعضی رسیده و بعضی نارسیده . (قصص الانبیاء ص ١٧١). گفت آن مردی را که دیدید کشت رسیده را نارسیده می دروید آن صورت ملک الموت است . (قصص الانبیاء ص ١٧١). ♦ نورسیده ؛ آنکه تازه بالغ گردیده است . (از شعوری ج ٢ ورق ١٥). تازه جوان که تازه بالغ شده است : بر نارسیده از چه و چون و چند عار است نورسیده ٔ برنا را. ناصرخسرو. پسر نورسیده شاید بود که نودساله چون پدر گردد. سعدی . ۩ آدم تازه از سفر آمده . ۩ تازه به دوران رسیده . نوخاسته . ◄ کامل شده . کمال یافته . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بررسیده ؛ مطالعه کرده . بدقت و بکمال بمطلبی درنگریسته : ایا طریق خردبازدیده از هر روی ایا فنون هنر بررسیده از هر باب . فرخی . ♦ رسیده به جای ؛ بالغ. کامل . (یادداشت مؤلف ) : یکی پور دارم رسیده به جای به فرهنگ جوید همی رهنمای . فردوسی . ♦ رسیده فر ؛ که فر و شکوه کامل دارد. که کمال شکوه و جلال را دارد : رفت برون میر رسیده فرم پخچ شده بوق و دریده علم . منجیک . ◄ دارای سال و مسن . ◄ مثمرشده . ◄ آگاه شده . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد
پخته، رسا، منضوج، یانع آمده، وارد بالغ، پخته (متضاد: خام، نرسیده)
فرهنگ طیفی
رشدکرده، بالغ، کامل، پخته، مجرب، آدمبزرگ، باراندیده [گرگ]، آموخته شکفته، شکوفا رسا