رسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسی . [ رَس ْ سی ] (اِخ ) محمداسماعیل رسی علوی است . (منتهی الارب ) (از لباب الانساب ).
رسی . [ رُس ْ سی / رُ ] (حامص ) گلوبندگی . شکم پرستی . پرخواری . شکمخوارگی . شکمبارگی . پرخوری . اکولی . (یادداشت مؤلف ) : بیلفنج و الفغده ٔ خویش خور گلو را ز رسی به سر بر مبر. ابوشکور بلخی . آب می خور زعفرانا تا رسی زعفرانی اندر آن حلوا رسی . مولوی . و رجوع به رُس شود. ◄ حرص . آز. طمع. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به رُس شود.
رسی . [ رَس ْ سی ] (ص نسبی ) منسوب است به رَس ْ که بطنی است . (از انساب سمعانی ).