رشاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشاد. [ رَ ] (ع اِ) شب خیزک . تره تیزک . تره بند. (برهان ). سبزیی است که آنرا چاله و تره تیزک گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). تخم تره تیزک که آن را هالون گویند. (آنندراج ) (منتخب اللغات از غیاث اللغات ). سپندان . (مهذب الاسماء). به پارسی سپندان گویند و تره تیزک خوانند و طبیعت آن خشک بود و لطیف و کرمها را بکشد و قطع بلغم بکند و مضر بود به معده و مثانه و تقطیر بول احداث کند و اولی آن بود که محرورمزاج با کاسنی و کاهو خورد. (اختیارات بدیعی ). حُرْف . (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ). حُرف بستانیست . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به حُرْف شود. ◄ خردل . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف ). ♦ حب الرشاد ؛ حُرف و سپندان . (ناظم الاطباء). حُرف است و به فارسی سپندان، از راه تفأل بدین نام نامیده شد، چه معنی حُرف حرمان است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده ٔ حب الرشاد شود. ♦ رشاد بری ؛ خردل صحرایی . ترخر. ترب صحرایی . (یادداشت مؤلف ).
رشاد. [ رَ ] (ع اِمص ) راستی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). اهتداء. (اقرب الموارد) : جمعی از سادات را که پای از دایره ٔ رشاد و اقتصاد بیرون نهاده به انواع اغدار و انذار به جاده ٔ مستقیم آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٧). از سداد سیرت ورشاد طریقت رعایای آن بقعه را در ریاض امن و جنان امان بداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٦). ◄ پیروزی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بسامانی . بسامان بودن . (یادداشت مؤلف ). ♦ سبیل رشاد؛ راه راست . صراط مستقیم . (یادداشت مؤلف ). ◄ ج ِ رَشادَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به رَشادة شود. ◄ (اِخ ) لقب خلیفه هارون عباسی . (از اقرب الموارد).
رشاد. [ رَ ] (ع مص ) رُشد. به راه شدن و راه راست یافتن . (ناظم الاطباء). به راه شدن . (منتهی الارب ). هدایت شدن . (از اقرب الموارد). راه راست یافتن . (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٢) (مصادر اللغه زوزنی ). راه راست گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). به راه راست بودن . (آنندراج ). به سامان بودن و به راه راست آمدن . (غیاث اللغات، از منتخب اللغات و صراح اللغة). رُشد. رَشَد. راه برداری . اهتداء. براهی . برهی .نقیض ضلالت . نقیض ضلال . (یادداشت مؤلف ) : ماهیی پژمرده در آب اوفتاد کاروان گم شده زد بر رشاد. مولوی . ♦ اصحاب الرشاد ؛ مردمان دیندار و متدین . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب اهل رشاد شود. ♦ اهل رشاد ؛ اصحاب الرشاد. مردمان دیندار. (یادداشت مؤلف ) : الصلا گفتیم ای اهل رشاد کاین زمان رضوان در جنت گشاد. مولوی .