رشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشت . [ رَ ] (ص، اِ) بسیار خشک و شکننده و هر چیز که از هم فروریزد و فروپاشد. (ناظم الاطباء). چیزی که از هم فروریزد. (انجمن آرا) (آنندراج ) (از لغت فرس اسدی ). هر چیزی که از هم فروریزد و فروپاشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (برهان )(از شعوری ج ٢ ورق ٣). ◄ دیوار مشرف برافتادن . (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از برهان ). هر خانه ٔ مشرف به انهدام . (لغت محلی شوشتر) : چون نباشد بنای خانه درست به گمانم به زیر رشت آیی . فرالاوی . کس از روز بد چون تواند گریخت خصوصاً که بر سر فلک رشت ریخت . زجاجی . ◄ گچ . (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر). در فرهنگ دساتیر به معنی گچ است که بنایان سنگ و آجر را به آن محکم نمایند، و به عربی شید گویند. (انجمن آرا). گچ را نیز گویند که بدان خانه سفید کنند. (برهان ). ◄ لجن و خاکروبه . (لغت محلی شوشتر) (از برهان ). خاکروبه . (ناظم الاطباء). خاک و گرد. (انجمن آرا) (آنندراج ) (از شعوری ج ٢ ورق ٣). خاک را گویند. (از جهانگیری ) : چو برداشتم جام پنجاه وهشت نگیرم بجز یاد تابوت و رشت . فردوسی . ◄ رنگ کرده . (انجمن آرا) (آنندراج ).
رشت . [ رِ ] (مص مرخم ) رشتن و ریسیدن . (ناظم الاطباء) (برهان ). ◄ (ن مف ) مخفف رشته که معمولاً در اول آن اسم یا کلمه ای بیاید: دست رشت و... ♦ پای رشت ؛ آنچه با پای رشته شده باشد. (یادداشت مؤلف ). ♦ چرخ رشت ؛ که با چرخ رشته شده باشد. (یادداشت مؤلف ). ♦ دست رشت ؛ که با دست رشته شده باشد. (از یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) وا. ◄ طینت و طبیعت و سرشت . (ناظم الاطباء). سرشت و طینت . (برهان ). سرشت . (فرهنگ جهانگیری ) (از شعوری ج ٢ ورق ١٧) : طبع نقاشش به کلک دودرشت خانه ٔ مانی و آزر سوخته . (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ (ص ) کهنه و فرسوده و از هم فروریخته . (یادداشت مؤلف ) (از شعوری ج ٢ ص ١٧). چیزی که از هم فروریزد چون کوشکی یا جامه ٔکهن شده را گویند رشت شده است . (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص ٤٨) : حاکم آمد یکی بغیض و شبشت ریشکی گنده و پلیدک و رشت . معروفی بلخی . روان راست نو حله ای از بهشت که هرگز نه فرسوده گردد نه رشت . اسدی . کجا خانه ای بد بخوبی بهشت از آتش دمان دوزخی گشت رشت . اسدی . و رجوع به رَشْت شود.
رشت . [ رُ ] (اِ) روشنایی و فروغ . (ناظم الاطباء) (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از برهان ). ◄ (ص ) روشن و نورانی ودرخشان و تابان . (ناظم الاطباء). روشن را گویند. (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری ) (از شعوری ج ٢ ص ٢٢). ◄ هر چیز که شروع به فنا گذارد از جهت کهنگی و ساییدگی . (ناظم الاطباء). کهنه و ساییده که در آن بیم افتادن باشد. (ناظم الاطباء). جامه ٔ کهنه شده . (لغت فرس اسدی ). ◄ (مص ) بلند شدن سبزه و درختان . ◄ (اِمص ) کاردانی . (لغت محلی شوشتر).