رشد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشد. [ رُ ] (ع مص ) به راه شدن . (از آنندراج ) (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ). هدایت شدن . (از اقرب الموارد). راه راست یافتن . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٢) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). راه راست گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِمص ) تمیز نیک و بد. استقامت بر راه حق و تصلب در آن . استقامت در طریق حق و قرار و پایداری در آن . رَشَد. رشاد. بسامانی . برهی . براهی . (یادداشت مؤلف ). استقامت در راه حق با استواری در آن . ضدغی . (از اقرب الموارد). راست ایستادن در راه حق با ثبات و قرار. (منتهی الارب ). ◄ رستگاری . مقابل غی . خلاف گمراهی و نابسامانی و نابراهی . (یادداشت مؤلف ). ♦ راه رشد؛ راه رستگاری . راه صلاح و صواب : راه رشد خود را بندید [ بوسهل ] و آن باد که در او شده بود از آنجا دور نشد و از تسحب و تبسط بازنایستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٤). باد تخت و ملک در سر برادر ما شده بود... و شب روز به نشاط مشغول شده . راه رشد بندید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ج ٧٤). ◄ (اِ مص )در تداول فارسی زبانان، رشد کردن . نمو کردن . بالا کردن . (یادداشت مؤلف ). نشو و نما. ♦ امثال : رشد زیادی مایه ٔ جوانمرگی است . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٦٨). ♦ حد رشد ؛ حد تکامل . حد بلوغ . رسیدن به سنی که مسائل اجتماعی و امور زندگی و خیر و شر را بتوان تشخیص داد. ♦ رشد اجتماعی ؛ تکامل اجتماعی . درک اجتماعی . (یادداشت مؤلف ). فهم و درک مسائل اجتماعی . ♦ رشد سیاسی ؛ تبحر و آگاهی در سیاست . (یادداشت مؤلف ). درک و استنباط امور سیاسی . فهم سیاسی . ♦ رشد ملی ؛ تکامل از حیث درک حقوق و وظایف ملی . فهم و درک مسائل ملی و میهنی . (یادداشت مؤلف ). ♦ رشدیافته ؛ تکامل یافته . ترقی کرده . (یادداشت مؤلف ). ۩ هدایت شده : جاه پدران رشیافته ٔ خود یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢). ◄ در شرع رشد عبارت است از سلوک راه راست یعنی صلاح راه دین و اصلاح مال، کما قال اﷲ تعالی : ابتلوا الیتامی حتی اذا بلغوا النکاح فان آنستم منهم رشداً فادفعوا الیهم اموالهم . (قرآن ٦/٤). (آنندراج ). در فقه، حفظ مال . اختیار ملایم در تصرفات . (یادداشت مؤلف ).
رشد. [ رِ ] (اِخ ) ابن سعد. از اصحاب روایت است . (از منتهی الارب ). و رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ٢٦ شود.
رشد. [ رَ ش َ ] (اِخ ) نام مردی . (از منتهی الارب ).