رشوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشوت . [ رِش ْ وَ ] (از ع، اِ) رُشْوَت . رشوه و پاره و مزد. (ناظم الاطباء). اتاوه . پاره . رشوه . رشوة. برطیل . بَرْطَلَه . پاره ای که برای برآمدن کاری دهند. (یادداشت مؤلف ). آنچه بر کسی دهند تا کارسازی به ناحق کند، و در فارسی قدیم آنرا پاره گویند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و شرح نصاب ). پاره یعنی چیزی که برای کارسازی ناحق به کسی دهند، و با لفظ دادن و گرفتن و ستاندن و خوردن مستعمل . (آنندراج ) : چون خصم سر کیسه ٔ رشوت بگشاید دروقت شما بند شریعت بگشایید. ناصرخسرو. آنکه فقیه است از املاک او پاک تر آنست که از رشوت است . ناصرخسرو. هر یکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز. ناصرخسرو. رشوت حکمش دهد جوشن مریخ را چون به کف شاه دید تیغ زحل گون فلک . خاقانی . کجا خازن لشکر و گنج من به رشوت مگر کم کند رنج من . نظامی . چو یاقوتم نبید خام گیرد به رشوت با طبرزد جام گیرد. نظامی . چون دهد قاضی به دل رشوت قرار کی شناسد حق از مظلوم زار. مولوی . قاضی که به رشوت بخورد پنج خیار ثابت کند ازبهر تو صد خربزه زار. سعدی . ♦ رشوت خواستن ؛ پاره خواستن . طلب پاره و رشوه از کسی . (یادداشت مؤلف ). استرشاء. (دهار).