رشک بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشک بردن . [ رَ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) حسادت کردن . حسد ورزیدن . رشک کردن . (یادداشت مؤلف ). غار. غیر. (دهر). رشک خوردن . حسد بردن . رشکین شدن . (ناظم الاطباء). اضباب . (منتهی الارب ) : همی حسد کنم و سال و ماه رشک برم به مرگ بومثل و مرگ شاکر جلاب . ابوطاهر خسروانی . خنک آن کسی را کز او رشک برد کسی کاو به بخشایش اندر بمرد. عنصری . همی رشک برد از زن خویش مرد گه حمله ٔ مردوار علی . ناصرخسرو. در بزم رشک برده از او شاخ در خزان در بذل شرم خورده از او ابر در بهار. انوری . سیمرغ به نامه بردن فتح می رشک برد کبوتران را. خاقانی . رشک بر دوست بر فزونتر از آنک بر زن اختیارکرده ٔ خویش . خاقانی . ما شرف داریم و غیری نعمت از درگاه شاه رشک بردن بهر نعما برنتابد بیش ازین . خاقانی . دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند. سعدی . دانی کدام خاک براو رشک می برم آن خاک نیک بخت که در رهگذار اوست . سعدی . فرشته رشک برد بر جمال مجلس من که التفات کند چون تو مجلس آرایی . سعدی . دوش بر نعش رفیعی رشکها بردم که تو همرهش گریانتر ازاهل عزا می آمدی . رفیعی (از آنندراج ). نَأل، نَاءَل، نَاءَلان، نَئیل ؛ رشک بردن و بد خواستن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ غبطه خوردن . (یادداشت مؤلف ).