رشکناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشکناک . [ رَ ] (ص مرکب ) حسود و بدخواه . (ناظم الاطباء). پرحسد. رشکن . (یادداشت مؤلف ). اصاب ؛ رشکناک گردیدن . صبب ؛ رشکناک گردیدن به ... (منتهی الارب ) : زاهدی را بد یکی زن همچو حور رشکناک اندر حق او، بس غیور. مولوی . و رجوع به رشکن و رشکین شود.
رشکناک . [ رِ ] (ص مرکب ) پر از شپش و رشک . (ناظم الاطباء). پررشک . سری که رشک دارد. (یادداشت مؤلف ).