رشیدالدین وطواط | ترجیعات | شماره ۱۰ - در مدح ملک اتسز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای چاه ز نخدان، دلم از راه فگندی وآنگاه بصد شعبده در چاه فگندی در سلسله عشق کشیدی دلم، ای ماه تا سلسله غالیه بر ماه فگندی با راحت و با رامش و با لهو تنم را در ناله و در نوحه و در آه فگندی وز عیش سحرگاه و شبانگاهی ما را در آه سحر گاه و شبانگاه فگندی خود را و مرا بیهده از خوی بد خویش اندر دهن حاشیه شاه فگندی آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم ای با غم تو جان من آرام گرفته چون مرغ مرا هجر تو در دام گرفته در زاویه عشق تو افگنده مرا چرخ و اندوه توام گرد در و بام گرفته بیروی چو صبح تو و بیموی چو شامت صبحم ز عنا تیرگی شام گرفته من سوخته در آتش هجران جمالت تو با دگران جام میخام گرفته من رفته بیاد تو علی رغم عدو نیز در منزل خوارزمشهی جام گرفته آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم کار تو اگر فتنه و بیداد نبودی کار دل من ناله و فریاد نبودی اشکم نشدی لاله نعمان ز غم تو گر بر رخ تو سوسن آزاد نبودی آن سلسلها زلف تو بر مه ننهادی گر در بر تو آهن و فولاد نبودی بر فرق مرا خاک نبودی ز فراقت گر قاعده وصل تو بر باد نبودی در عشق توام جمله فراموش شدی عیش گر مدح خداوند مرا یاد نبودی آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم شاهی که افاضل ز کفش مال نهادند در نعمت او دیده آمال نهادند آنان که مه و سال شمردند رسومش پیرایه تاریخ مه و سال نهادند از طبع و دلش کارگزاران طبیعت رسم کرم و سنت افضال نهادند بر طلعت او سورت تأیید نبشتند در طالع او صورت اقبال نهادند هر چان صفت و سدادست، مرو را یکباره در اقوال و در افعال نهادند آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم شاها، علم شرع پیمبر بتو دادند سرمایه و پیرایه حیدر بتو دادند کردند بحق تعبیه لشکر اسلام و آنگاه زمام همه لشکر بتو دادند چون مصلحت خامه و خنجر ز تو دیدند از کل بشر خامه و خنجر بتو دادند هر جاه و سرافرازی و مفخر، که جهان داشت آن جاه و سرافرازی و مفخر بتو دادند امروز تویی همچو سکندر بمعالی گویی همه میراث سکندر بتو دادند آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم بیجاه تو آسایش اسلام نباشد بیملک تو آرایش ایام نباشد افلاک چه گوید؟ که ترا خاک نبوسد ایام که باشد؟ که ترا رام نباشد جز دست تو هنگام سخا نیست بگیتی دستی که بجز صورت انعام نباشد جز پای تو هنگام وغا نیست بعالم پایی که بجز پایه اقدام نباشد ای گشته باسیاف و باقلام یگانه کس چون تو با سیاف و باقلام نباشد آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم ای شاه، جز از تو بهنر طاق ندیدند جز حضرت تو کعبه آفاق ندیدند اصناف خلایق، که همه طالب رزقند جز کف ترا ضامن ارزاق ندیدند آنان، که باخلاق نکو نام گرفتند والله که چو اخلاق تو اخلاق ندیدند قومی، که نشستند باعناق تهور جز تیغ ترا ضارب اعناق ندیدند خود را همه جز سلسله و حلقه و بندت اعدای تو بر ساعد و بر ساق ندیدند آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم ای شاه، بجز خدمت تو کار ندارم جز مدح تو با خاطر خود یار ندارم در سایه زنهار تو یک ذره مخافت از حادثه عالم غدار ندارم نازی، که نه از تست بجز رنج ندانم فخری، که نه از تست بجز عار ندارم بسیار بها گشتهام از فضل و در آفاق جز جود تو امروز خریدار ندارم بازار معالیت روا باد، که از خلق من بنده بجز نزد تو بازار ندارم آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم بیصدر تو، ای شاه، سر افراز نبودم مسعود بانجام و بآغاز نبودم بیخدمت تو سایه اقبال ندیدم بیمدحت تو مایه اعجاز ندیدم با زر شدهام از تو و بیجاه تو عمری جز همچو زر اندر دهن گاز نبودم تا تربیت جود تو بر بنده نیفتاد زین گونه هنرورز و سخن ساز نبودم نازی، که مرا وعده، نه از صدر تو کردند حقا که بدل قایل آن ناز نبودم آن باز شریفم، که زبس نخوت و همت جز گرد جناب تو بپرواز نبودم آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم ای شاه، جز از تو بجهان شاه مبادا احداث جهان را بر تو راه مبادا بادا بجهان جاه تو، تا وقت مروت اموال جهان را بر تو جاه مبادا درگاه تو شد عرصه آفاق و بشاهی معمور جزین عرصه و درگاه مبادا دستی، که درازست فلک را بسعادت از گوشه فتراک تو کوتاه مبادا تا روز قضا جز بمرا تو در آفاق احوال بد اندیش و نکو خواه مبادا آن نصره دین، آن ملک کشور پنجم خاک قدم او شده تاج سر انجم