رشیدالدین وطواط | ترکیبات | شماره ۵ - نیز در ستایش اتسز خوارزم شاه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانا، دلم بعشق گرفتار میکنی جان مرا نشانه تیمار میکنی بس اندکست میل تو سوی وفا و لیک اندر جفا تکلیف بسیار میکنی با من همیشه چرخ شتمگار بد کند تو اقتدا بچرخ ستمگار میکنی داری دهان چو نقطه پرگار و در غمت بر من جهان چو نقطه پرگار میکنی با من ره جفا سپری و بدین سبب در چشمها چو خاک رهم خوار میکنی دفع جراحتست زرهها و تو مرا مجروح دل بزلف زره وار میکنی لشکرکشان بلشکر جرار کی کنند؟ آنها که تو بطره طرار میکنی عشقست با رخ تو بخروارها مرا با این همه که ظلم بخروار میکنی بر کافران نکرد کسی آن ستم، که تو برمادحان شاه جهاندار میکنی خوارزمشاه، آن که سزد بوقت حرب تشبیه او بحیدر کرار میکنی آنکس که در حمایت خوارزمشاه نیست از جور حادثات جهان در پناه نیست یار از وفا برید، ندانم چه او فتاد؟ راه جفا گزید، ندانم چه اوفتاد؟ در ما نگاه میکند، آنکه روز و شب جز روی ما ندید، ندانم چه اوفتاد؟ جز من نبود مأمن او در همه جهان ناگه ز من رسید، ندانم چه اوفتاد؟ آرام او نبودی جز با من و کنون بیمن خوش آرمید، ندانم چه اوفتاد؟ روی چو گل نهفت و زین روی خار غم در جان من جلید، ندانم چه اوفتاد؟ سربرد از خط من و آخر خط جفا بر نام من کشید، ندانم چه اوفتاد؟ نوشین لبش امید همی داشت جان من زهر غمش چشید، ندانم چه اوفتاد؟ بالای همچو تیر من از بار جور او همچون کمان خمید، ندانم چه اوفتاد؟ بخریدمش بجان و کنون از جفای او کارم بجان رسید، ندانم چه اوفتاد؟ اسرار ما، که بود نهان از همه جهان شاه جهان شنید، ندانم چه اوفتاد؟ شاهی، که خصم ملک ز مردیش عاجزست خورشید خسروان جهان شاه اتسزست خوارزمشاه رایت ایمان بلند کرد جان مخالفان هدی مستمند کرد شخص حسود موضع حد حسام ساخت فرق ملوک موقع سم سمند کرد عنوان نادرات تواریخ عالمست آن واقعات کو بسمرقند و چند کرد بسیار حصنهای حصین را بتیغ تیز بگشاد و پایهای دلیران ببند کرد تنین آسمان نکند تا بروز حشر آنها که شهریار بخم کمند کرد من صد مصاف هایل او پیش دیدهام او بیقیاس کرد، ندانم که چند کرد؟ درنده گرگ را اثر عدل شاملش در دشت راعی رمه گوسفند کرد مهرش چو آب شخص ولی را حیات داد کینش چو زهر جان عدو را گزند کرد لفظی که گفت، دولت آنرا عزیز داشت کاری که کرد، گردون آنرا پسند کرد مثلش نبود جز بمعالی وزین قبل نام بلند یافت چو همت بلند کرد گسترده در بسیطه آفاق نام اوست گردون مطیع او و زمانه غلام اوست آنانکه تیغ نصرت او بر کشیدهاند سر بر فراز گنبد اخضر کشیدهاند بیسر بماندهاند بصحرای کار زار آنانکه از متابعتش سر کشیدهاند زوار ازو عطیت بیحد گرفتهاند کفار ازو بلیت بیمر کشیدهاند با رسم ملک او همه آفاق خط نسخ در رسمهای ملک سکندر کشیدهاند اعدای او، انارهم الله، برزم او از دست مرگ ضربت خنجر کشیدهاند احباب او، اعانهم الله، ببزم او در خلد عدن شربت کوثر کشیدهاند در بوستان دولت او مست نعمتند آنانکه جام طاعت او در کشیدهاند اعدا کشیدهاند ازو، آنچه مشرکان در خیبر از وقایع حیدر کشیدهاند مردان کارزار ز بیم حسام او در سر چو عورتان همه معجر کشیدهاند با عدل او شدست فراموش خلق را رنجی که از سپهر ستمگر کشیدهاند چرخ بلند بسته پیمان او شده اطراف شرق و غرب بفرمان او شده ای شاه شرق، وقت جوانی عالمست آفاق همچو عیش ولی تو خرمست مر ابر را نثر ز لؤلوی فاخرست مر خاک را بساط ز دیبای معلمست مرده جهان ز باد سحر زنده چد دگر در باد معجر دم عیسی مریمست گل باطراوتست چو رخسار دلبران گلبن بسان قامت عشاق پر خمست مر ابر را ز برق وز باران چو عاشقان هم سینه پر ز آتش و هم دیده پر نمست روی زمین ز لاله و گل پر نگار و نقش از سعی چرخ اخضر چون چرخ اعظمست این تیره فام خاک درین فصل نوبهار پر سبزه از عنایت این سبز طارمست عالم چو جنتست و لیکن ز بیم تو بر دشمنان دولت تو چون جهنمست کم کن ز کار رزم و بیفزای در نشاط کاقبال تو فزون و بداندیش تو کمست از من ترا بشارت بادا که: مر ترا تا حشر ملک مشرق و مغرب مسلمست شاها، ترا سعادت واقبال یار باد اندر خوشی خزان تو چون نوبهار باد دولت هیشه یاور خوازمشاه باد نصره همیشه رهبر خوازمشاه باد چرخ فلک، اگر چه تکبر سرشت اوست چون بندگان مسخر خوازمشاه باد گیتی بطبع بنده خوارزمشاه گشت گردون بطوع چاکر خوازمشاه باد آتش فتاده در همه اوطان مشرکان از آبدار خنجر خوازمشاه باد خوارزمشاه در خور تاج جلالتست تاج جلال بر سر خوازمشاه باد هر چان بود نشاط تن و آرزوی دل از سعی بخت در خور خوازمشاه باد از هر چه هست رفعت خوارزمشاهیش بیش از ستاره لشکر خوازمشاه باد نزد حکیم عقل همه کشف مشکلات از خاطر منور خوازمشاه باد هر پادشه که خیزد تا روز رستخیز اندر جهان ز گوهر خوازمشاه باد پیوسته در مصالح دین و مراد ملک عون خدای یاور خوازمشاه باد