رشیدالدین وطواط | قصاید | شماره ۸۵ - هم در مدح اتسز گوید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امروز شد صحیفه اقبال پر نگار و امروز شد طلیعه اسلام کامگار امروز عون دولت خوارزمشاه کرد بر رغم شرک قاعده شرع استوار در زد بروزگار عدو آتش فنا شمشیر آبدار خداوند روزگار عالی علاء دولت و دین، خسروی که هست ایام را بخدمت در گاهش افتخار فخر ملوک، اتسز غازی، که تیغ او از بقعههای شرک برآرد همی دمار شاهی، که شد بعهد وجود نبرد او معدوم نام رستم و نام سفندیار بر چرخ عون او قمر فتح را مسیر بر قطب عدل او فلک ملک را مدار آنجا که عزم او، نبود چرخ را مضا و آنجا که حزم او، نبود کوه را وقار مرحوم با جلالت او شیر آسمان محموم از سیاست او مرغزار دریا همه محاسن اخلاق و او گهر حملان همه اکابر آفاق و او عیار از قدر او کمینه نمونه است آسمان وز حلم او کهینه نشانه است کوهسار کین تو کرده طایفه شرک را دو قسم یک قسم گشته زار و دگر قسم مانده خوار در معرکه فکنده نفر از پی نفر در سلسله کشیده قطار از پس قطار از آه بستگان همه اطراف ناله گاه وز خون کشتگان همه اکناف لاله زار ای بر سپهر مهر تو از خرمی نجوم وی بر درخت بخت تو از بیغشی ثمار کم کرده باد شرک بپیکان باد سیر و افزوده آب شرع بشمشیر آبدار تو کارزار کرده و بر دشمنان دین گشته ز رستخیز حسام تو کارزار بیکاره مانده پنجه گردون کاردان از بیم کارزار تو چون پنجه چنار آن کو ز کو کنار خلاف تو خفته بود کرد استخوانش گر ز تو چون مغز کو کنار اسلام در جوار تو آمد، از آنکه یافت از جور حادثات امان اندرین جوار خوانند ناظران جهان تا بروز حشر خطهای عز تو ز ورقهای روزگار شد بختیار هر دو جهان هر که ز اعتقاد یک لحظه کرد خدمت صدر تو اختیار هرگز نبودهای بجز از عار محترز هرگز نکردهای بجز از فخر افتخار با اصطناع بر تو دریا بود سراب با ارتفاع قلب تو گردون بود قفار لطف تو وقت بزم شرابیست خوش مزه عنف تو روز رزم طعامیست بدگوار یک جود تست آفت صد گنج شایگان یک عزم تست مایه صد فتح شاهوار اشراف را بحق یسارت بود یمین و احرار را ز جود یمینت بود یسار ناخورده جز بسعی یسارت فلک یمن ناکرده جز بسعی یمینت جهان یسار در خاتم کمال تو از محمدت نگین بر مرکب جلال تو از مفخرت عذار بنشانده جود را کف کافیت بر کتف پرورده فضل را دل صافیت را در کنار از رسم تو یقین شده آثار مرتضی وز تیغ تو عیان شده اخبار ذوالفقار بشکسته هیبت تو بیک حمله صد مصاف بگشاده حشمت تو بیک نامه صد حصار در ملک کردهای تو بیسهو و بیخطا در شرع گفتهای تو بیعیب و بیعوار در دست ناصح تو شده خار همچو گل در چشم حاسد تو شده نور همچو نار از سهم ناصح تو شده همچو مار مور در چشم حاسد تو شده همچو مور مار زان تیر تو و زان کمان بیمست آسمان جز سینه مخالف تو کی شود فکار؟ و آن بیشمار گوهر فاخر، که چرخ راست جز بر سر موافق تو کی کند نثار؟ چشرخ و بروج و اختروار کان بحکم تست هر هشت و هر دوازده هر هفت و هر چهار شاها، چنانکه یار نداری بمکرمت مداح حضرت تو ندارد بفضل یار بختی نباشد اهل هنر را ز جاهلان آه! ار نگشتمی بقبول تو بختیار بر کامها منم ز عطای تو کامران در صدرها منم بثنای تو نامدار چندان نعیم دیدهام از تو، که تا بحشر نتوان گزارد شکر یکی را ز صد هزار و اکنون بقدر وسع، نه مقدار واجبی بر شکر مکرمات تو کرد ستم اختصار جز مدح و جز ثنای توام نیست هیچ شغل جز شکر و جز دعای توام نیست هیچ کار ز آنهانیم، که چون تو کنی بیشمار جود ایشان جزا دهند بکفران بیشمار کفارن نعمت تو درختیست، کان بعمر ناداده جز شقاوت و ادبار هیچ بار توفیق طلعت تو بقا را بود دلیل کفران نعمت تو فنا را بود شعار مذمون شد چو زاهد مرتد بهر زبان مردود شد چو شاهد فاسق بهر دیار خوف تو خو نگر که چه لایق بود بعقل؟ کفران نعمت چو تو مخدوم حق گزار کفران نعمت تو هر آن کس که پیشه کرد باد شقاوت فلکش کرد خاکسار آخر کریمتر ز تو کی دید پادشاه؟ و آخر حلیمتر ز تو کی دید شهریار؟ نایت بجز تصلف و ناحق شناختن از مردم مزور بیاصل و بیتبار از روی عرف منکر احسان بر خرد بیاصلتر ز منکر ایمان هزار بار تاکشتر از شکوفه بود عارض صنم تا خوشتر از بنفشه بود طره نگار تا شب بنزد اهل بصر نیست همچو روز تا گل بنزد اهل خرد نیست همچو خوار تا قطره همچو مهره مارست روی حوض گیرد ز قطره کوکبه چون پشت سوسمار مشکن تو از عدو و عدو را همی شکن مگذر تو از جهان و جهان را همی گذار یک بقعه را بپای تغلب همی سپر یک خطه را بدست تقلب همی سپار جز میوه طرب تو بگیتی درون مچین جز تخم مکرمت تو بعالم درون مکار عید و خزان بخدمت تو آمدند باز عید تو فر خجسته، خزان تو نوبهار گاهیت بوده قافله یمن بر یمین گاهیت بوده قافله یسر بر یسار بادا ز کردهای تو و گفتهای تو هم آفریده راضی و هم آفریدگار