رضیالدین آرتیمانی | غزلیات | غزل شماره ۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آموخت ما را آن زلف و گردن زنار بستن، بت سجده کردن آن مار گیسو بر گردن او هر کس که بیند خونش بگردن بس دلفریبند آن چشم و آن زلف آن یک به شادی وین یک به شیون گر از تو بندم دل بر دو گیتی ای حیف از دلای وای بر من تا چند باشی همچون قلیواچ در راه عرفان نه مرد و نه زن عمر مسیحا پیشش نیرزد روزی بسر با دلدار کردن یاری که پنهان از جسم و جان است در دیده دل دارد نشیمن بارم گران است بر دوش گردون روزی که افتد کارم به گردن با ما چه حاصل از عقل گفتن ما را چه لازم دیوانه کردن خون کسی نیست بر گردن ما از ما مپرهیزای پاک دامن هر چند خواریم بر درگه دوست یک مشت خاکیم در چشم دشمن دنیا و عقبی نبود رضی را ساقی تو میده مطرب تو نی زن