رضیالدین آرتیمانی | غزلیات | غزل شماره ۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نمیدانی تو رسم دوست داری نمیدانم که با جانم چه داری مگو پیمان و عهدم استوار است که در پیمان شکستن استواری غمت چندانکه با ما سازگار است تو صد چندان بما ناسازگاری غبارم را توانی داد بر باد اگر بر دل ز من داری غباری دمار از روزگار غم بر آرم اگر افتد بدستم روزگاری رضی گوئی تو را دیگر چه حال است خبر گویا ز حٰال مانداری