رضیالدین آرتیمانی | غزلیات | غزل شماره ۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از لطف چو در نظر نمیائی از پرده چرا بدر نمیائی در مدرک عقل و حس نمیگنجی در گوشه مختصر نمیٰائی جانم بر لب ز انتظار آمد تسلیم کنم اگر نمیٰائی پر شد همه بام و بر ز غوغایت با آنکه به بام در نمیٰائی هنگام تلافی دل افکاران با عشوه خویش بر نمیٰائی ما بر در هجر جان دهیم و تو با ما ز در دگر نمیٰائی ای گریه بلات چیست کز چشمم بیلخت جگر بدر نمیٰائی کیفیت زندگی نمیفهمی تا با غم عشق بر نمیٰائی تا یک سر موی از تو میماند با یک سر موی بر نمیٰائی گفتی که نمانده پای رفتارم ای مرد چرا به سر نمیٰائی هرگز نروی که باز در چشمم خوشتر ز دم دگر نمیٰائی عمرت شد و توشهای نمیبندی گویا تو بدین سفر نمیٰائی دیگر بسر رضی نمیاید ای عمر چرا بسر نمیٰائی