رطب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ طْ) [ ع. ] (ص.) تر و تازه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ طْ) [ ع. ] (ص.) تر و تازه.
(رُ طَ) [ ع. ] (اِ.) خرمای تازه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رطب . [ رَ ] (ع مص ) سپست تر خورانیدن ستور را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سپست دادن . (دهار). ◄ سپست درودن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ رطب خورانیدن قوم را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
رطب . [ رَ ] (ع ص، اِ) ضد خشک . (از اقرب الموارد). تر. ضد خشک . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تر. مقابل خشک . (از لغت محلی شوشترنسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). چیزی که از رطوبت اصلی خود تر باشد یا به خاصیت و تأثیر تر باشد. (غیاث اللغات ). تر. (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٢). ج، رِطاب . (مهذب الاسماء). مقابل خشک . (فرهنگ فارسی معین ). تازه . سبز. مقابل یابس . (یادداشت مؤلف ). ♦ لسان رطب ؛ زبان سخنگو و چرب : دهان زهدم ارچه خشک خانی است لسان رطبم آب زندگانی است . نظامی . ◄ شاخ تازه و نازک و کذلک من الریش و غیره . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ازناظم الاطباء). گیاه تر. عشب . کلاء ناعم . (یادداشت مؤلف ). تر و تازه . (فرهنگ فارسی معین ). شاخه و پر نرم و جز آن . (از اقرب الموارد): غلام رطب ؛ کودک که به نرمی و نزاکت به زنان ماند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ یکی از امزجه ٔ نه گانه ٔ طب قدیم . (یادداشت مؤلف ). ◄ نوعی از جوهر موسوم به بنفش و آن سرخ سیر است . (یادداشت مؤلف ).
رطب . [ رُ طَ ] (ع اِ) خرمای نو. (لغت فرس اسدی ) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٢). خرمای تر، رُطَبَة یکی، و ج، اَرطاب و این در فارسی با لفظ چیدن مستعمل است .(آنندراج ). خرمایی که تازه و تر باشد و هنوز خشک نشده باشد. (غیاث اللغات ).خرمای تر. (منتهی الارب ). خرمای تازه و نورس . رِطاب . (فرهنگ فارسی معین ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). صاحب ذخیره ٔ خوارزمشاهی آرد: گرم بود در دویم و تر بود در اول و گویند حرارت وی کمتر از رطوبت وی بود و هر چه حلاوت وی زیادت حرارت وی زیادت بود و رطب معده ٔ سرد را نیکو بود و منی بیفزاید و طبع را نرم کند و رطب و خرما مفسد دندان و گوشت بن دندان بود و مضر بود به حنجره و آواز و خونی که از وی حاصل شود بد باشد و زود متعفن شود و مصدع بود مولد سده و مصلح بادام و خشخاش بود که با وی بخورند و بعد از آن مغز کاهو و خیار به سرکه و اسکنجبین بخورند. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). خرمای تازه است و نسبت آن به خرما مثل نسبت به میوه های تازه است به خشک آن . و مداومت او با بادام به غایت مسمن و محرک باه و مقوی گرده و کمر است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ١٧٣ شود : من از آن آمدم به خدمت تو تابرآید رطب ز کانازم . رودکی . همچون رطب اندام و چو روغنش سراپای همچون شبه زلفان و چو پیلسته ش آلست . عسجدی . دلا کشیدن باید عتاب و ناز بتان رطب نباشد بی خار و کنز بی مارا. فرالاوی . ای آنکه نخورده ستی می گر بچشی زآن سوگند خوری گویی شهد و رطب است این . منوچهری . وعده ٔ این چرخ همه باد بود وعده رطب کرد و فرستاد تود. ناصرخسرو. بر سرخرما مشو به طمع رطب گرت نباید که دستها بخلی . ناصرخسرو. علم و حکمت را طلب کن گر طرب جویی همی تا به شاخ علم و حکمت پرطرب یا بی رطب . ناصرخسرو. بری خوردمی آخر از دست کشت اگر نه ز مومی رطب کردمی . خاقانی . رطب سبزرنگ است کی سرخ گردد که آب مه و ماه آبی نبیند. خاقانی . تا نخل گرفت بوی عدلش کس در رطب استخوان ندیده ست . خاقانی . وصل تو و زحمت رقیبانت نخلی است که خار با رطب دارد. خاقانی . خرد شحنه را هوا مکنید رطب پخته را دغل منهید. خاقانی . نه در شاخی زدم چون دیگران دست که بر وی جز رطب چیزی توان بست . نظامی . معجرش خار خشک را رطب است رطبش خار دشمن این عجب است . نظامی . هررطبی کز سر این خوان بود آن نه سخن پاره ای از جان بود. نظامی . لب بگشا تا همه شکر خورند زآب دهانت رطب تر خورند. نظامی . چون خار رطب بود رطب خار عقل از چه عزیمت رطب کرد. عطار. رطب از شاهدی و شیرینی سنگها می زنند بر شجرش . سعدی . رطب را می ندانم چاشنی چیست همی بینم که خرما بر نخیل است . سعدی . رطب شیرین و دست از نخل کوتاه زلال اندر میان و تشنه محروم . سعدی . گرچه شیرین و دلکش است رطب نخورد طفل اگر بداند تب . اوحدی . فصل تاسع قدمی نه به دکان بقال کام خود از رطب و ارده ٔ کنجد بردار. بسحاق اطعمه . ترطیب ؛ رطب دادن . (تاج المصادر بیهقی ). معو؛رطب رسیده . مَعوَة؛ رطب نیم خشک . (منتهی الارب ). ♦ رطب آوردن ؛ ثمره دادن نخل . بار دادن درخت خرما : تن کارکن می بلرزد ز تب مبادا که نخلش نیارد رطب . سعدی (بوستان ). ♦ رطب بی استخوان ؛ رطبی است که نخلش نخلبندی نشده و مایه ٔ نر به او نرسیده باشد چنین رطبی هسته و استخوان صحیح ندارد و خشک و بی آب است . (فرهنگ فارسی معین ). ۩ خرمای بی هسته . که همه گوشت باشد و در میانه هسته ندارد. ♦ رطب نوش دادن ؛ کنایه از پیاله دادن به ذوق تام و خوشحالی است . (از برهان ) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). ♦ امثال : رطب خورده منع رطب چون کند . ◄ ج ِ رُطبَة. (دهار) (از ناظم الاطباء). رجوع به رطبة شود. ◄ گیاه تر. (دهار). ◄ کنایه از کلام نیک است . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ).