رغبت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ بَ) [ ع. رغبة ]<BR>۱- (مص ل.) خواستن.<BR>۲- (اِمص.) میل. ج. رغبات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ بَ) [ ع. رغبه ] ۱- (مص ل.) خواستن. ۲- (اِمص.) میل. ج. رغبات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رغبت . [ رَ ب َ ] (ع اِمص )میل و اراده . (ناظم الاطباء). خواهش، و خواهش از روی میل و آرزو از چیزی . (ناظم الاطباء). میل و خواهش به چیزی . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ).خواهش کردن، و با (در) متعدی شود و با لفظ آمدن و افتادن و داشتن مستعمل است . (از آنندراج ). خواهانی . اراده . خواست . خواهش . خواستاری . این کلمه با مصدر کردن و داشتن صرف شود. (از یادداشت مؤلف ) : ازین پنج شین روی رغبت متاب شب و شاهد و شمع و شهد و شراب . فردوسی . امیران غور بخدمت آمدند گروهی به رغبت و گروهی به هیبت .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٧). خطی داده اند به طوع و رغبت که سیصد هزار دینار به خزانه ٔ معمور خدمت کنند.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٤). یک یک ضیاع را نام بروی «حسنک » خواندند اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٢). و خطی داده اند «حصیری و پسرش » به طوع و رغبت خدمت کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٧). دستهای راست دادند دست دادنی از روی رضا و رغبت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢). قولت تیر است و زبانت کمان گرت بدین حرب به دل رغبت است . ناصرخسرو. همچون پدر و جد خود به رغبت آماده شوی تو به خز و تازی . مسعودسعد. گاو کمر خدمت به طوع و رغبت ببست . (کلیله و دمنه ). چندانکه اندک مایه وقوف افتاد... به رغبتی صادق و حرصی غالب در تعلم آن می کوشیدم . (کلیله و دمنه )... به رغبتی صادق روی به علاج بیماران آوردم . (کلیله و دمنه ). هر چند که در ثمرات عفت تأمل بیش کردم رغبت من در اکتساب آن زیادت گشت . (کلیله و دمنه )...تا در تحصیل فضل و ادب همتی بلند و رغبتی صادق نباشد... این منزلت نتوان یافت . (کلیله و دمنه ). بت چیست گر بدو نبودرغبت شمن . ادیب صابر. بر محک رغبتم بیش مزن بهر آنک ردشده ٔ عالمم قلب همه دستها. خاقانی . از رغبتی صادق و حرصی غالب در بلاد عرشستان سکه و خطبه بنام همیون سلطان در شهور سنه ٔ٣٨٩ هَ . ق . مطرز گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٩). اگر سلطان در بازار عرضی بیافتی به پنجاه هزار دینار... به رغبت تمام بخریدی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٣). او به دلی قوی و رغبتی صادق روی بدان مهم آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٠). شیفته ٔ شیفته ٔ خویش بود رغبتی از من صد ازو بیش بود. نظامی . هم چنین چون شاه فرمود اصبروا رغبتی بایدکز او تابی تو رو. مولوی . گرنیاید به گوش رغبت کس بر رسولان پیام باشد و بس . سعدی (گلستان ). به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن . سعدی (بوستان ). به رغبت بکش بار هر جاهلی که رفتی به سروقت صاحبدلی . سعدی (بوستان ). تا بر محک زدم می شیرین و تلخ را دارم ز بوسه رغبت دشنام بیشتر. صائب (از آنندراج ). ♦ بی رغبتی ؛ بی میلی : به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن . (بوستان ). ♦ رغبت آمدن بر چیزی ؛ مایل شدن بدان چیز. (یادداشت مؤلف ).تمایل نمودن بدان چیز : جان خود را شکار او کردم رغبتش بر شکار می ناید. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ♦ رغبت افتادن به چیزی ؛ راغب و مایل شدن بدان چیز. حاصل آمدن رغبت بچیزی : به سیر گلش اندکی رغبت افتد گرآئینه ای در گلستان نباشد. واله ٔ هروی (از آنندراج ). ♦ رغبت افزودن ؛ راغب ساختن . به رغبت آوردن . افزون کردن میل و رغبت در کسی . (یادداشت مؤلف ): رغبت افزود در نواختنم مهربان شد به کار ساختنم . نظامی . ♦ رغبت چیزی خاستن ؛ بدان چیز راغب و مایل گشتن : به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست . سعدی (بوستان ). ♦ سست رغبت ؛ ضعیف میل . که میل و خواهش اندک دارد : که پیر سست رغبت را خود آلت برنمی خیزد. (گلستان ). ◄ حرص . (ناظم الاطباء). ◄ آرزو. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) میل وتوجه و علاقه به محبوب است . رغبت در هر چیزی بعد از حب بدان حاصل شود. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ علوم دکتر سجادی ). رجوع به رغبة شود. ◄ (مص ) خواستن . میل داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). خواهش کردن . (از آنندراج ). خواهانی نمودن . خواهانی کردن . خواهان چیزی شدن . خواستار شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ رو برتافتن، و با حرف اضافه ٔ (از) متعدی شود. (ازآنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
التزام، تقبل، داوطلبی، تعهد، تمایل بهانجام کاری، تمایل بهقبول زحمت، آمادگی، خودجوشی حسن نیت، نیکخواهی اشتها، علاقه بهچیزها، تمایل، میل (اشتیاق)، گرایش رضایت، نظر موافق، رعایت، موافقت، تأیید
واژگان فارسی سره واژهدان
گرایش، خواهش، خواسته، خواستن، خواستاری