رفس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفس . [ رَ ] (ع مص ) زدن به سینه ٔ کسی . (از اقرب الموارد).مصدر به معنی رفاس . (ناظم الاطباء). به پای زدن کسی را. (آنندراج ) (منتهی الارب ). بپا جنبانیدن خفته تا بیدار شود. (المصادر زوزنی ). به پا زدن چیزی را. (غیاث اللغات ). رجوع به رفاس شود. ◄ به رسن رفاس بستن شتر را. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ در خاک پنهان کردن . ◄ بپوشانیدن خبر. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ کوبیدن گوشت و دیگر طعامها. (از اقرب الموارد).