رقیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رقیق . [ رَ ] (ع ص، اِ) بنده و مملوک . ج، اَرقاق و رِقاق و قد یطلق علی الجمع. گویند عبید رقیق . (ناظم الاطباء). و یستوی فیه الواحد والجمع و قد یجمع علی رِقاق . (منتهی الارب ). به معنی بنده واحد و جمع دروی یکسان است و بندرت بر رِقاق جمع بسته شود. (آنندراج ). بنده . ج، ارقاء. (مهذب الاسماء) (از دهار) (از منتهی الارب ). بنده، برای مفرد و جمع گویند: عبد رقیق و عبید رقیق . و نیز گفته اند آن برای مؤنث نیز آید و گویند:امة رقیق و رقیقة. (از اقرب الموارد). ◄ تنک از هر چیزی . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (منتهی الارب ). مقابل غلیظ. ج، اَرِقّاء. (از اقرب الموارد). تنک و شمشیر تنک را نیز گویند. (مهذب الاسماء). ◄ هر چیز مایع و تنک . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه مؤلف ). سیال . آبکی . تنک . گشاده . آبناک . مقابل غلیظ. مقابل ستبر. مقابل زفت و سفت : آش رقیق ؛ آش تنک . دم رقیق ؛ خون تنک . (یادداشت مؤلف ). ♦ رقیق گردیدن ؛ نازک و لطیف گشتن : اندر آیند اندرین بحر عمیق تا که گردد روح صافی و رقیق . مولوی . ۩ آبکی شدن . ◄ تنک و نازک مانند کاغذ. (ناظم الاطباء). نازک . مقابل ضخیم و کلفت . (از فرهنگ فارسی معین ) : و به هر دو ابهام آن را از هم بازکنند چندانکه غشا رقیق بود بدرد و اگر غشا غلیظ بود به میانگاه آن به مبضعی بشکافند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). روی و خال و ابرو و لب چون عقیق گوییا خور تافت از پرده ٔ رقیق . مولوی . ◄ نرم . ج، رِقاق . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). سندس دیبایی رقیق است ؛ یعنی دیبایی تنک و نرم . مقابل خشن . (فرهنگ فارسی معین ). مقابل ستبر. ♦ رقیق القلب ؛ نرم دل و حلیم و سلیم و مهربان و رحیم . (ناظم الاطباء). دل نازک . نازک دل . (یادداشت مؤلف ). ◄ صاف ونرم و ملایم و نازنین و ظریف . (ناظم الاطباء). ♦ رقیق البدن ؛ نرم و نازک بدن و ظریف . (ناظم الاطباء). ◄ باریک . (ناظم الاطباء) (ازفرهنگ فارسی معین ). ♦ رقیق الانف ؛ باریک بینی . نرم بینی . (از اقرب الموارد). ♦ رجل رقیق الحال ؛ اندک مال . (از اقرب الموارد). ♦ رقیق الحاشیة ؛ کسی که در بند و بست کارها چندان استوار نباشد. (ناظم الاطباء). ۩ آنکه دارای کاری جزیی بود. (از ناظم الاطباء). ♦ عیش رقیق الحواشی ؛ زندگی فراخ و پرنعمت . (از اقرب الموارد). ◄ سهل . ساده . ملایم . دور از تنافر : شعری پاکیزه مشتمل بر الفاظ رقیق و معانی جزیل انشاء کردی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٠). ♦ رقیق اللفظ ؛ آنچه از سخن سهل و عذب باشد. (از اقرب الموارد). ♦ رقیق المعانی ؛ لطیف . (اقرب الموارد). ◄ لاغر. ◄ شفیق و مهربان .سلیم و رحیم . ◄ پست و دون . (ناظم الاطباء). ◄ قرصی است که از آرد سرشته با روغن زیت آلوده با سایر تقدمات در حضور خداوند می برند. (قاموس کتاب مقدس ).