رمادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمادی . [ رَ ] (اِخ ) یوسف بن هارون الکندی، مکنی به ابوعمر. ترجمه ٔ حال او را حافظ ابوعبداﷲ الحمیدی در کتاب «جذوة المقتبس » آورده و چنین نویسد: «گویا یکی از اجداد وی از مردمان «رمادة» (موضعی در مغرب ) بوده است . و او شاعری است بسیارشعر و سریعالقول و به جهت اشتغال در فنون نظم آثارش بین خاص و عام اشتهار و رواج کامل دارد و حتی بعضی از بزرگان ادب درباره ٔ وی گفته اند که : شعر به کنده آغاز شد و به کنده ختم گردید و مراد آنها امروءالقیس و متنبی و یوسف بن هارون است . و خود شاعر در قصیده ٔ مدحیه ای که بهنگام ورود اسماعیل بن القاسم القالی به اندلس سروده اشاره به این قول کرده و گوید: من حاکم بینی و بین عذولی الشجو شجوی و العویل عویلی . و رسیدن ابی علی القالی به اندلس در سال ٣٣٠ هَ . ق . اتفاق افتاده است . وسپس حمیدی وقایع و شماره ٔ اشعار وی را ذکر می کند و از جمله گوید: مدتی در زندان بسر برد و از تألیفات او کتابی است در طیر. ابن بشکوال در کتاب «الصله » آرد که «النوادر» از آثار اوست . وفات وی بنا بقول ابن حیان در سال ٤٠٣ هَ . ق . اتفاق افتاده است . (از وفیات الاعیان ابن خلکان ).
رمادی . [ رَ ] (اِخ ) رجوع به ابوجعفر رمادی در همین لغت نامه و الانساب سمعانی شود.
رمادی . [ رَ] (ص نسبی ) منسوب به رماد و رمادة. خاکستری . تیره . خاکسترگون . خاکستررنگ . رجوع به «گرگ دیزه » شود. ◄ دارویی است مخصوص چشم از ترکیبهای قدیم که سازنده ٔ آن معلوم نیست . اشک چشم و رطوبتهای غریبه را خشک می کند و موجب قوت باصره و معالج درد چشم اطفال است . (از تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ). ◄ منسوب است به رمادة فلسطین و یمن . رجوع به رمادة شود.