رمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمان . [ رُم ْ ما ] (اِخ ) نام قصری است در واسط عراق و ابوهاشم یحیی بن دینار رمانی بدانجا منسوب است . (معجم البلدان ).
رمان . [ رَ ] (نف ) ترسو و هراسان و گریزان . (ناظم الاطباء). شمان . (از برهان قاطع). رمنده . در حال رمیدن . رجوع به رمیدن شود : بیابانی از وی رمان دیو و شیر همه خاک شخ و همه ره کویر. فردوسی . رمان دید از او نامداران خویش بر آنسان که بیند رخ گرگ میش . فردوسی . شد آن لشکر گشن پیش تورگ رمان چون رمه ٔ میش از پیش گرگ . اسدی . هوا جای خاک و زمین جای خون رمان ژنده پیلان و گردان نگون . اسدی . آنکه از گربه ای رمان باشد کی خدای همه جهان باشد. سنائی .
رمان . [ رُم ْ ما ] (اِخ ) نام کوهی در سرزمین طی واقع در غرب کوه سلمی از کوههای طی . خالدبن ولید رابا جمعی از مرتدین در این ناحیه محاربه ای رخ داد و آنها دوباره به اسلام بازگشتند. (از معجم البلدان ).