رمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ مَ) [ ع. ] (اِ.) درد چشم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ مَ) [ ع. ] (اِ.) درد چشم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمد. [ رَ م ِ ] (ع ص ) آب مزه برگشته .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آب شور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ جامه ٔ شوخگن . ثوب رَمِد؛ وسخ . (از اقرب الموارد). ◄ مرد دردگین چشم . (منتهی الارب ). شخص مبتلا به رَمَد. (المنجد). ارمد. (منتهی الارب ). رجوع به رَمَد شود.
رمد. [ رُ ] (ع اِ) پشه بدان جهت که خاکستری رنگ است . (منتهی الارب ). پشه زیرا که برنگ خاکستری است و گویند: ان طنین الرمد من الدواهی الربد. (از اقرب الموارد). ◄ (ص، اِ) ج ِ اَرْمَد. رجوع به ارمد شود.
رمد. [ رَ ] (ع مص ) هلاک شدن . (تاج المصادر بیهقی ). هلاک شدن غنم از سرما یا برف ریزه و یقال : قد رمدنا القوم َ؛ اذا اتینا علیهم . (منتهی الارب ). رمد غنم ؛ هلاک شدن آن از سرما یا از برف ریزه و منه : قدمنا هذا البلد فرمدنا فیه . و ابن سکیت گفت یقال : رمدنا القوم ؛ ای اتیناعلیهم ؛ یعنی اهلکناهم جمیعاً. (از اقرب الموارد).