رمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمع. [ رَ م َ ] (ع مص ) زرد شدن روی زن از بیماری فرج . (از منتهی الارب ). بیماری رماع گرفتن زن . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) زردی که در روی زنان پیدا آید ازبیماری که عارض فرج شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
رمع. [ رَ م ِ] (ع ص ) آنکه بینی او از غضب یا تکبر بجنبد و گویند: «جأنا فلان رَمِعاً قبراه »؛ فلانی پیش ما آمد در حالی که بینی او از خشم می جنبید. (از اقرب الموارد).
رمع. [ رِ م َ ] (اِخ ) موضعی است در یمن و گویند کوهی است دریمن و نصر گوید رمع قریه ٔ ابی موسی ̍ است در بلاد اشعریان در یمن نزدیک به غسان و زبید. و بنابر قول دیگر رمع بعد از زبید واقع است و آن وادیی است بسیار تنگ و گرم . و در پایین رمع موضع آبی است که غسان نامیده می شود. ابودهبل الجمحی، ازرق بن عبداﷲ المخزومی را آنگاه که از یمن معزول شد چنین مدح می کند : ماذا رزئنا غداةالخل من رمع عند التفرق من خیم و من کرم . (از معجم البلدان ). و رجوع به همان کتاب شود.