رمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمک .[ رَ م َ ] (ع اِ) ج ِ رَمَکة. رجوع به رَمَکة شود.
رمک . [ رَ م َ ] (اِ) رمه . (فرهنگ اسدی )(برهان ). گله ٔ گوسفند و ایلخی اسب و غیره . (برهان ).معرب آن رَمَق است . رجوع به رَمَق شود : رمک و رمه خواهی و شبان نیزهم شاد نباشی بدانکه تو نه شبانی (کذا). طیان (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). پنج هزار اشتر و دو هزار استر دون خر و رمک اسب تازی و دیگر مالها. (تاریخ سیستان ).
رمک . [ رَ م َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان خالصه ٔ بخش مرکزی شهرستان قصر شیرین در٧هزارگزی جنوب شرقی قصر شیرین و ٢هزارگزی شمال راه شوسه ٔ قصر شیرین به خسروی . دارای ٢٥ تن سکنه و پاسگاه گارد گمرک است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).