رمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- ترسیدن و گریختن.<BR>۲- نفرت داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ دَ) (مص ل.) ۱- ترسیدن و گریختن. ۲- نفرت داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمیدن . [ رَ دَ ] (مص ) نفرت گرفتن . (آنندراج ). احتراز نمودن بواسطه ٔ نفرت و کراهت . (ناظم الاطباء). شمیدن . (برهان ). انحیاش . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). استنفار. (از منتهی الارب ). نفار. نفور. (تاج المصادر بیهقی ) : رمیدنداز آن پهلو نامور دلاور بیامد بنزدیک در. فردوسی . رمیدند از او رزمسازان چین شده خیره سالار توران زمین . فردوسی . به خوردن چو کردند سویش بسیچ رمیدند از وی نخوردند هیچ . فردوسی . پرخاش مکن سخن بیاموز از من چه رمی چو خر ز قسور. ناصرخسرو. از من چو خر ز شیر مرم چندین ساکن سخن شنو که نه سکینم . ناصرخسرو. یار مار است چون روی بدرش مار یار است چون رمی ز برش . سنائی . و کارنیز تنگ مگیر که برمند. (کلیله و دمنه ). خواب دیده فیل تو هندوستان که رمیدستی ز حلقه ٔ دوستان . مولوی . ملک در خشم شد و مر او را به سیاهی بخشید... هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی . (گلستان ). ♦ دررمیدن ؛ احتراز کردن بواسطه ٔ نفرت وکراهت . نفرت پیدا کردن . رمیدن [ : نصربن احمد سامانی ] فرمانهای عظیم می داد از سر خشم تا مردم از وی دررمیدند. (تاریخ بیهقی ). ۩ گریختن . فرار کردن . تار و مار شدن . پراکنده شدن : امیر دریازید و یکی را عمود بیست منی بر سینه زد... آن بود غوریان دررمیدند و هزیمت شدند. (تاریخ بیهقی ). از پیش وی دررمیدندچنانکه روبهان از پیش شیر نر گریزند. (تاریخ بیهقی ). ♦ دل رمیدن از ؛ نفرت کردن از چیزی . بیزار شدن از چیزی : مرا که سال به هفتادوشش رسید رمید دلم ز شله ٔ صابوته و ز هره ٔ تاز. قریعالدهر. ◄ پریدن از بیم . (ناظم الاطباء). دور شدن با وحشت . (فرهنگ نظام ). دور شدن جانوری با وحشت از چیزی یا کسی یا حیوانی دیگر. ترسان شدن و آشفته و پریشان شدن حیوان از چیزی یا کسی و یا حیوانی نادیده و غیرعادی : چو آهوبره از بر شیر نر رمیدند یکسر از این گاوسر. فردوسی . رمد شیر از او هر کجابگذرد به یک زخم پیل ژیان بشکرد. (گرشاسب نامه ). ز روبه رمد شیر نادیده جنگ سگ جنگ دیده بدرد پلنگ . سعدی . ♦ از جای رمیدن ؛ پریدن از بیم و ترس . (ناظم الاطباء ذیل رمیدن ) : رمیدند پیلان و اسبان ز جای سپردند مر خیمه ها را بپای . (گرشاسب نامه ). ◄ آشفته و پریشان شدن . ◄ مضطرب گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ بیهوش شدن . (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
دورشدن، رمش، رم کردن فرار کردن، گریختن، گریزانشدن استیحاش، ترسیدن، وحشت کردن احتراز کردن، دوریگزیدن