رمیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمیده . [ رَ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) رم زده . رم خورده . رم دیده . رم کرده . (آنندراج ). ترسیده . هراس دیده . متوحش . دورشده از وحشت و کراهت : از ما رها شدی دگری را رهی شدی از ما رمیده با دگری آرمیده ای . شهره ٔ آفاق (از صحاح الفرس ). امیر همچو شبان باشد و سپه چو رمه شود رمیده رمه چون شود گرفته شبان . قطران . چه کردم که از من رمیده شدند همه خویش و بیگانه بر خیرخیر. ناصرخسرو. مکر است بیشمار و دها مر زمانه را من زو چنین رمیده ز مکر و دها شدم . ناصرخسرو. که رفت بر ره فرمان تو کز آن فرمان رمیده بخت بفرمان او نیامد باز. سوزنی . ◄ آشفته و پریشان . مضطرب و مغموم و آزرده . (ناظم الاطباء) : دلم رمیده ٔ لولی وشی است شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز. حافظ. ◄ خشمناک . ◄ دارای نفرت . (ناظم الاطباء).