رنجه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنجه کردن . [ رَ ج َ / ج ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آزردن . آزرده ساختن . اذیت کردن . به تعب واداشتن . رنجه داشتن . رنجانیدن . رجوع به رنجه داشتن و رنجانیدن شود : که باید که رنجه کنی پای خویش نمایی مرا سرو بالای خویش . فردوسی . بدو گفت کای پهلوان سپاه چرا رنجه کردی روان را براه . فردوسی . بدو گفت شاه ای خردمند مرد چرا بایدم جان تورنجه کرد. فردوسی . غلامان گردن آورتر از مرگ خوارزمشاه شمه ای یافته بودند شمایان را بدین رنجه کردم تا ایشان را ضبط کرده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٨). ترا بدین رنجه کردم تا با تو بگویم . (تاریخ بیهقی ). خواب و خور کار تن تیره ست تو مر جانت را چون کنی رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور. ناصرخسرو. خویشتن رنجه مکن نیز چو میدانی که نخواهندت پرسید ز کردارش . ناصرخسرو. اگر جانت مرکب ندارد ز دانش مکن خیره رنجه براه حجازش . ناصرخسرو. هرکه با پولادبازو پنجه کرد ساعد سیمین خود را رنجه کرد. سعدی . چو تیغت ندارد زبان در مصاف مکن رنجه تیغ زبان را به لاف . امیرخسرو دهلوی . ♦ رکاب رنجه کردن به طرفی ؛ عطف توجه کردن و راندن مرکب بدان طرف : بدان طرف رکاب رنجه باید کردن و آن ولایات با تصرف گرفتن . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ رنجه کردن قدم یا قدم رنجه کردن ؛ رنجه ساختن پا. (از آنندراج ). از سر لطف و نوازش رفتن به جایی . رجوع به رنجه ساختن پا ذیل رنجه ساختن شود.