رنجه گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنجه گشتن . [ رَج َ / ج ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) به تعب افتادن . آزرده شدن . متأذی شدن . رنجه شدن . رنجیده شدن . رنجیدن . رجوع به رنجه شدن و رنجیده شدن و رنجیدن شود : ازآن تاختن رنجه گشت اردشیر بدید از بلندی یکی آبگیر. فردوسی . تو خود رنجه گشتی بدین تاختن سپه بردن و کینه را ساختن . فردوسی . که ای ترک بدبخت گر بود نام چرا رنجه گشتی بدین کار خام . فردوسی . اگرچه من ز عشقت رنجه گشتم خوشا رنجی که نفزاید ملالا. عنصری . نیست هشیار این فلک رنجه بدین گشتم از او رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست . ناصرخسرو.