رنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنجه . [ رَ ج َ / ج ِ ] (اِمص ) بیماری . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رنج . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) (ناظم الاطباء). درد. (ناظم الاطباء). ◄ از روی تبختر و ناز خرامیدن . (از برهان قاطع) (آنندراج ). خرامی از روی ناز. (فرهنگ جهانگیری ). صورتی است از لنجه . رجوع به لنجه و لنجیدن شود. ◄ (ص ) آزرده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). آزرده خاطر. دل آزرده . آزرده دل : هرچند که خوار و رنجه ای منگر زنهار بروی ناسزاواری . ناصرخسرو. رنجه و تاخته برسم وداع اندرآمد چو سرو ماه از در. مسعودسعد. از فضل خویش دانم رنجور مانده ام شاخ درخت رنجه بود دایم از ثمر. مسعودسعد. همیشه رنجه ام و هیچ رنج دانا را ز رنجها نبود چون عداوت نادان . مسعودسعد. ای که گفتی رنجه از گردون کدامین عضو تست دانه را ازآسیاب آسیب آید بر کجا؟ کلیم (از فرهنگ شعوری ). ◄ تعب دیده . مشقت و سختی آزموده . مانده و کوفته : تبه گشت اسبان جنگی ز کار همه خسته و رنجه در کارزار. فردوسی . او و یاران سخت رنجه و ضعیف و درمانده گشته که از بند بشبی آمده بود. (تاریخ سیستان ). ◄ گرفته سیما. دلتنگ . مغموم .(ناظم الاطباء).