رنجگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنجگی . [ رَ ج َ / ج ِ ] (حامص ) رنجیدگی . آزردگی : دل گسسته داری از بانگ بلند رنجگی باشدت و آزار و گزند. رودکی . ◄ ماندگی . کوفتگی : بیاسود و از رنجگی دور شد وز آنجا به شهر فغنسور شد. اسدی . ◄ بیماری . رنجوری : افضل الدین ابوحامد احمد الکرمانی گوید که مرا رنجگی بود و در خدمت رکاب نتوانستم بود و مقام متعذر شد با رنجوری ... سی روز بر فراش بماندم . (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ).