رنجیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ دِ یا دَ) (ص مف.) آرزده، دلتنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ دِ یا دَ) (ص مف.) آرزده، دلتنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنجیده . [ رَ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) رنج دیده . محنت و مشقت کشیده . تعب و سختی آزموده . رجوع به رنج و رنجیدن شود. ◄ آزرده . (ناظم الاطباء). آزرده خاطر. آزرده دل . مکدر : رنجیده نگه کرد و گفت ... (گلستان ). نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عاقل اندر سفیه . (بوستان ). ◄ مضطرب . ◄ خشمگین و غضبناک . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
آزرده، مکدر، ملول، دچار، ناراضی، افسرده، نژند، ترشرو، دلخور، گلهمند، کینهتوز، انتقامجو، حسود آزردهخاطر، رنجیدهخاطر، دلآزرده، اذیتشده، متأذی، محنتکش، دلسوخته، سوختهدل، دچار رنج و سختی، دلریش، ناراحت پرخون، تیره، دردناک رنجور، مدمغ، غمگین کوک