رنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنج . [ رَ ] (اِ) محنت . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زحمت . مشقت . (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). کُلْفَت . (مهذب الاسماء) (دهار). تعب . عناء. سختی ناشی از کار و کوشش . تعب که در کار برند : آنچه با رنج یافتی ّ و به ذل تو به آسانی از گزافه مدیش . رودکی . به رنج اندر است ای خردمند گنج نیابد کسی گنج نابرده رنج . فردوسی . گهی رزم بودی گهی ساز بزم ندیدم ز کاوس جز رنج رزم . فردوسی . وز آن پس به خراد برزین بگفت یک امروز با رنج ما باش جفت . فردوسی . چو سرو سیمین بودی چو نال زرد شدی مگر ز رنج بنالیده ای براه اندر. فرخی . تا قواعد دوستی که اندر آن رنج فراوان برده آمده است تا استوار گشته استوارتر گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٩). بوسهل آمد و پیغام امیر [ مسعود ] آورد که خداوند سلطان می گوید که خواجه به روزگار پدرم آسیبها و رنجها دیده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٦). نوشتکین در پیش بودو جنگی پیوستند و حصاریان را بس رنجی نبود و سنگی می گردانیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٢). چه باید کشید اینهمه رنج و باک به چیزی که گوهرش یک مشت خاک . اسدی . چو باشد جهانی بدو دشمن است چو نبود غم جان و رنج تن است . اسدی . رنج امروزین آسودن فردایین بود. (قابوسنامه ). تا نبینی رنج و ناموزی ز دانا علم حق کی توانی دید بی رنج آنچه نادان آن ندید. ناصرخسرو. نبینی که چون بازگشتی بساعت به راحت بدل گشت رنج درازش . ناصرخسرو. اینهمه لهو است و باشدلهو کار کودکان رنج بردن در ره تقوی بود کار رجال . معزی . هیولا چیست ؟ اﷲ است فاعل، وین بدان ماند که رنج باربر گاو است و آید ناله از گردون . سنائی . پس اگر روزی چند صبرباید کرد در رنج عبادت ... عاقل چگونه سر باززند. (کلیله و دمنه ). و کسری را به مشاهدت اثر رنجی که در بشره ٔ برزویه هرچند پیداتر بود رقتی عظیم آمد. (کلیله و دمنه ). هرکه درگاه ملوک را لازم گیرد و از رنجهای صعب تجنب ننماید هرآینه مراد خویش ... او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه ). به رنج نفس جهان را فکن به آسایش که رنج نفس به ملک اندرون کرام کشند. ابورجاء غزنوی . گفت ... دوست دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشد و مرا راحت خویش در رنج او نمی باید. (گلستان ). نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد. سعدی . جهان را چنین فتنه با هر سری است که رنج یکی راحت دیگری است . امیرخسرو دهلوی . رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ گرد گله توتیای چشم گرگ . شیخ بهائی . عیان شود خطر آدمی ز رنج خطیر که تا نسوزد، بو برنخیزد از چندن . قاآنی . قید بی آلایشی آلودگی است رنج چو عادت شود آسودگی است . جلال الممالک . ♦ به رنج افتادن ؛ گرفتار مشقت و محنت شدن . به سختی و تعب مبتلا شدن : گفت کیست که ما را به راه دیگر برد، یکی گفت من ببرم، پس در آن راه به رنج و تشنگی افتادند. (قصص الانبیاء). ♦ به رنج بودن ؛ در صدمه و آسیب بودن .مورد آزار و اذیت قرار گرفتن . معذب بودن : نباید که باشد کسی زین به رنج بده هرچه خواهند و بگشای گنج . فردوسی . و آن عیب این است که وی سپاهان تنها داشت و مجدالدوله و رازیان دایم از وی به رنج و درد سر بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٤). ♦ به رنج در بودن . رجوع به ترکیب قبل شود : توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است . (گلستان ). ♦ به رنج ماندن ؛ گرفتار سختی و مشقت شدن . به محنت و تعب مبتلا شدن : سزاوار شاهی سپاه است و گنج چو بی گنج باشی بمانی به رنج . فردوسی . ♦ بی رنج ؛ بی زحمت . بی مشقت . بدون سختی و تعب و محنت : موسی دست به آن عصا کرد بی رنج از زمین برگرفت . (قصص الانبیاء). گفت زیرا کز این سرای سپنج هیچ راحت نیافت کس بی رنج . سنائی . از روزن فرودآمدمی بی رنجی . (کلیله و دمنه ). از این بایست چندین رنج بردن که بی رنجی نخواهی گنج بردن . عطار (اسرارنامه ). ♦ تن از رنج آزاد کردن ؛ خود را از مشقت و تعب آزادساختن . خویشتن را از سختی و محنت خلاص کردن : سکندر دل از مردمان شاد کرد ز رنج بیابان تن آزاد کرد. فردوسی . ♦ تن را به رنج درآوردن ؛ تحمل مشقت و سختی کردن . محنت و تعب بر خود رواداشتن : به رنج اندرآری تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست . فردوسی . ♦ در رنج افتادن ؛ گرفتارمشقت و تعب شدن . رجوع به ترکیب «به رنج افتادن » شود: امیر را بهتر افتد در این رای که دیده است اما خداوند در رنج افتد. (تاریخ بیهقی ). ♦ دل به رنج چیزی نهادن ؛ به مشقت و تعب آن راضی شدن . به سختی و محنت آن رضا دادن . عنا و زحمت آن را بر خود قبول کردن : به رنج گرسنگی ... دل بباید نهاد. (کلیله و دمنه ). ♦ رنج بر تن نهادن ؛ خود را گرفتار مشقت و تعب کردن . محنت و سختی بر خود هموار کردن : ز بهر کسان رنج بر تن نهی ز کم دانشی باشد و ابلهی . فردوسی . ♦ رنج بر خویشتن یا خویش نهادن . رجوع به ترکیب قبل شود : این رنج بر خویشتن ننهد و دلتنگ نشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٩). خواجه ٔ بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت بر خویش می نهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٩). ♦ رنج برداشتن ؛ تحمل مشقت و سختی کردن . رنج بر تن نهادن . رنج بر خویش نهادن . و رجوع به دو ترکیب اخیر شود : ز بهر گوان رنج برداشتی چنین راه دشوار بگذاشتی . فردوسی . ♦ رنج کسی را بر باد دادن ؛ حاصل مشقت وتعب او را به هدر دادن و ناچیز و بیهوده ساختن : مده رنج و کردار قیصر به باد مبادا که پند من آیدت یاد. فردوسی . ♦ شعر به رنج ؛ شعر متکلف : بجز خریطه ٔ شطرنج و نرد و شعر به رنج ز بزم خاقان چیزی برون نیاوردی . سوزنی . ♦ کوتاه شدن رنج ؛ بسر آمدن محنت و مشقت . پایان یافتن تعب و سختی . کم شدن عنا و زحمت : چو بشنید از او این سخن شهره زن بدو گفت کوتاه شد رنج من . فردوسی . ◄ بیماری . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). بیماری بدن . (ناظم الاطباء). مرض : دان که هر رنجی ز مردن پاره ای است عضو مرگ از خود بران گر چاره ای است . مولوی . گفت من رنجش همی دانم که چیست چون سبب دانی دوا کردن جلی است . مولوی . هین برو برخوان کتاب طب را تا شمار ریگ بینی رنجها. مولوی . با آنکه در وجود طعام است حظّ نفس رنج آورد طعام که بیش از قدر بود. سعدی . رنج تن مرد را حقیر کند به کمند اجل اسیر کند. مکتبی . ◄ آزار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ایذاء. آسیب . (ناظم الاطباء). اذی . اذیت . صدمه : تو بی رنج را رنج منمای هیچ همه مردی و داد دادن بسیچ . فردوسی . جهان سربسر تیره از رنج اوی ز نیکی تهی سال و مه گنج اوی . فردوسی . که گیتی بشویی ز رنج بدان ز گفتار و کردار نابخردان . فردوسی . ز بس کش به خاک اندرون گنج بود از او خاک پیخسته را رنج بود. عنصری . اندر سال ستة و اربعمائه تنگ شد و قحط افتاد و مردمان را رنج رسید تا ماه رمضان این سال اندرآمد. (تاریخ سیستان ). این بخشایش و ترحم کردن بس نیکوست، خاصه بر این بی زبانان که از ایشان رنجی نباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠١). آغاز فصلی دیگر کردم چنانکه ...بر خرد رنجی بزرگ نرسد. (تاریخ بیهقی ). این خواجه ... از چهارده سالگی باز... گرم و سرد بسیار چشید و رنجها دید. (تاریخ بیهقی ). نماند به تیغو به تدبیر و گنج که آید ز دشمن به کشورش رنج . اسدی . ترا زین جاهلان آن بس که رنجی نایدت زیشان سخن کوتاه کن زیشان نه از چاچی نه از رازی . ناصرخسرو. مسلمانم چنین بی رنج از آنم چنان دانم چنین باشد مسلمان . ناصرخسرو. هیچ شنیدی که به آل رسول رنج و بلا چند رسید از دهاش . ناصرخسرو. گفت در زیر پهلوی من چیزی است که مرا رنج می رساند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). نقل است که منصورخلیفه وزیر را گفت که برو و صادق را بیار تا بکشم . وزیر گفت ... امیرالمؤمنین را از وی رنجی نه، از کشتن وی چه فایده بود. (تذکرةالاولیاء عطار). گر گزندی رسد ز خلق مرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنج . سعدی . در آسمان ستاره بود بیشمار لیک رنج کسوف بهره ٔ شمس و قمر بود. ابن یمین . ♦ به رنج آمدن ؛دچار صدمه و آزار بودن . گرفتار آسیب و اذیت شدن : نه از دشمنی آمدستم به رنج که از چاره دورم بمردی و گنج . فردوسی . ♦ به رنج کسی را فرسودن ؛ به صدمه و آزار وی را از پای درآوردن . به آسیب و اذیت او را درمانده کردن : به رنجش مفرسای و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را بروی . فردوسی . ♦ بی رنج ؛ بی آزار. بی اذیت . بی آسیب : تو بی رنج را رنج منمای هیچ همه مردی و داد دادن بسیچ . فردوسی . چنین نیز یک سال گردان سپهر همی گشت بی رنج، با داد و مهر. فردوسی . ♦ رنج آمدن از کسی به کسی ؛ آزار رسیدن . صدمه و آسیب وارد شدن : ز چیزی که یابی فرستی به گنج چو خواهی که از ما نیایدت رنج . فردوسی . ◄ آزردگی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آزردگی از کسی . (فرهنگ نظام ). تکدر خاطر : گر ایدونکه فرمان پذیری ز من و گر نیست رنج آید از خویشتن . ابوشکور بلخی . چو بشنید خسرو بدان شاد گشت همه رنجها بر دلش باد گشت . فردوسی . از دو چیز بر دل وی رنجی بزرگتر رسیده . (تاریخ بیهقی ). همیشه بدخو در رنج بزرگ باشد و مردمان از وی به رنج . (تاریخ بیهقی ). ♦ رنج بر خاطر نهادن . رجوع به ترکیب بعد شود : بسی رنج بر خاطرهای پاکیزه ٔ خویش نهادند تا چنان الفتی ... بپای شد. (تاریخ بیهقی ). ♦ رنج بر دل نهادن ؛ آزرده خاطر شدن . دل آزردگی پیدا کردن : رنج بر دل منه که گردون را پیشه افزونی است و کم کردن . مسعودسعد. ♦ رنج دل ؛ آزردگی خاطر. دل آزردگی : دانست که اضطراب در محنت جز محنت نیفزاید و از مصارعه ٔ حوادث جز غصه و رنج دل نزاید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ رنج نَفْس ؛ آسیب دیدن وجود. آزار شخص : دمنه گفت عاقبت وخیم کدام است ؟ گفت [ کلیله ] رنج نفس شیر. (کلیله و دمنه ). ◄ ماندگی . ♦ رنج راه ؛ کوفتگی تن ناشی از پیمودن راه : ببردند فرهاد را پیش شاه ز کاووس پرسید و از رنج راه . فردوسی . نخستین بپرسید قیصر ز شاه از ایران و ازلشکر و رنج راه . فردوسی . بپرسیدش از رنج راه دراز ز گردان و از رستم سرفراز. فردوسی . فرودآمد از تخت و شد پیش باز بپرسیدش از رنج راه دراز. فردوسی . ◄ درد شکم . قولنج . (ناظم الاطباء). قصد از این لفظ دردهای بدنی باشد. (قاموس کتاب مقدس ) : طفل راچون شکم بدرد آمد همچو افعی ز رنج اندرپیخت . پروین خاتون (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). و از تنگی مخرج آن رنج بیندکه در هیچ شکنجه آن صورت نتوان دید. (کلیله و دمنه ). ◄ اندوه . حزن . ملالت . (ناظم الاطباء). غم . (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). دلتنگی . (فرهنگ نظام ): شادیت باد چندان کاندر جهان فراخا تو با نشاط و راحت با درد و رنج اعدا. دقیقی . تو شادمانه و بدخواه تو در انده و رنج دریده پوست به تن بر چو مغز پسته سفال . منجیک ترمذی . ترا تنگ تابوت بهر است و بس خورد رنج تو ناسزاوار کس . فردوسی . یکی را همه ساله رنج است و درد پشیمانی و درد بایدش خورد. فردوسی . چو سالش دو صد گشت و هفتادوپنج سرآمد بدو ناز گیتی ورنج . اسدی . و با اینهمه رنج قصد خصمان ... بر اثر. (کلیله و دمنه ). هیچ رنجی در جهان ما را نیاید پیش بیش گر ز دل اندیشه ٔ پیشی و بیشی کم کنیم . عبدالواسع جبلی . ◄ (صوت ) دریغ! افسوس ! : دل من از تو وفا جست و دردو رنج کشید دریغ و رنج که در تو نیافت آنچه بجست . سوزنی . ◄ (اِ) جهد. کوشش . (ناظم الاطباء). ◄ خشم . قهر. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).غضب . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ زیان . نقصان . (ناظم الاطباء). ◄ رنگ . لون . (برهان قاطع) (آنندراج ). مبدل رنگ است بمعنی لون . (فرهنگ نظام ). رنگ و لون و همیشه بطور ترکیب استعمال شود. (ناظم الاطباء). و رجوع به رنگ شود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : پهلو از پیه و گردن از خون پر این به رنج از عقیق و آن از در. نظامی (در وصف گورخر، هفت پیکر از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رنج نارنج، آتشین از عشق اوست میفروزد روز و شب از نار او. شاه داعی شیرازی . ◄ (فعل امر) فعل امر از مصدر رنجیدن است که در تکلم به اضافه ٔ حرف باء «برنج » استعمال می شود. (فرهنگ نظام ). و در مورد فعل امر منفی یا نهی به اضافه ٔ حرف میم، بکار می رود : گر گزندی رسد ز خلق مرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنج . سعدی . رجوع به رنجیدن شود.