رهبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهبان . [ رَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) خداوند راه . (ناظم الاطباء) (برهان ). راهرو. (شرفنامه ٔ منیری ). نگهبان و حافظ راه . (ناظم الاطباء) : گرفته راه امید نشسته رهبان عقل که کاروان سخاش نگسلد از کاروان . مسعودسعد. رهبان و رهبرند در این عالم و در آن نه آبشان بکار و نه کاری به آبشان . خاقانی . اگر رَهبان این راهی و گر رُهبان این دیری چودیارت نمی ماند چه رَهبانی چه رُهبانی . خواجو (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ راهروی (؟). (شرفنامه ٔ منیری ).
رهبان . [ رَ ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه است در ترس از رَهِب َ مانند خشیان از خَشِی َ. ج، رهابین، رهابنة، رهبانون . (از اقرب الموارد). ترسنده . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ).
رهبان . [رُ ] (ع اِ) پارسای ترسایان . ج، رَهابین، رَهابِنَة، رُهبانون . (ناظم الاطباء). فی الفارسی اصله روهبان، مرکب معناه صاحب الزهد ثم خففوه و قالوا رهبان . (تاج العروس ). ترسکار. ظاهراً معرب از رَهبان فارسی . (یادداشت مؤلف ). زاهد ترسایان . (شرفنامه ٔ منیری ). زاهدپرهیزکار باشد و وجه تسمیه اش محافظت کننده ٔ نیکی و سیرت نیک باشد، چه ره به معنی نیک، و «بان » به معنی محافظت کننده است چنانکه باغبان و گله بان . (از برهان ).ج ِ راهب (عربی ) یعنی از خدا بترس، و آن لقب روحانیون عیسوی است . ترسا مقابل همین کلمه است . (فرهنگ لغات شاهنامه ص ١٥٠). پارسای ترسایان . برخی آن را مفرد و برخی ج ِ راهب و برخی به هردو معنی نوشته اند. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) : اندر وی [ اندر شهرها از ناحیت جزیره ] رهبانان اند. (حدود العالم ). سکوبا و قسیس و رهبان روم همه سوگواران آن مرز و بوم . فردوسی . برفتند از آن سوگواران بسی سکوبا و رهبان ز هر در کسی . فردوسی . سکوبا و رهبان سوی شهریار برفتند با هدیه و با نثار. فردوسی . عاقل دانست کو چه گفت و لیکن رهبان گمراه گشت و هرقل جاهل . ناصرخسرو. به امید آن عالم است ای برادر شب و روز بی خواب و باروزه رهبان . ناصرخسرو. انجیل آغاز کرد بلبل بر گل چون ز بنفشه بدید حالت رهبان . مختاری غزنوی . نفس عیسی جست خواهی رای کن سوی فلک نقش عیسی در نگارستان رهبان کن رها. خاقانی . رخ صبح قندیل عیسی فروزد تن ابر زنجیر رهبان نماید. خاقانی . طبال نفیر آهنین کوس رهبان کلیسیای افسوس . نظامی . به خود بس زار گریم تا گه روز ز من رهبان و زاهد زاری آموز. نظامی . فرس می راند تا رهبان آن دیر که راند از اختران با او بسی سیر. نظامی . اگر رَهبان این راهی و گر رُهبان این دیری چو دیارت نمی ماند چه رَهبانی چه رُهبانی . خواجو (از شرفنامه ٔ منیری ). چو زلفت نیز زناری به صد سال نه رهبان و نه راهب می نماید. عطار. یک سال رهبانی چند بفرستادند تا با دانشمندان بحث کنند. (تذکرةالاولیاء عطار). هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانکه عفت هست شهوت را گرو. مولوی . چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین عیسی گرفت . تاج مآثر (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ ج ِ راهب . (ترجمان القرآن ) (ناظم الاطباء) (دهار) (اقرب الموارد). ج ِ راهب . و رهبان به معنی مفرد نیز آید. ج، رهابین، رهبانون، رهابنة. (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). رجوع به راهب شود.