رهبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهبر. [ رَ ب َ ] (نف مرکب ) راهبر. قائد. دال . راهنما. رهنما. هادی .مرشد: قلاووز. قلاوز. پیشرو. پیشوا. قدوه . امام . لیدر. (یادداشت مؤلف ). خفر. هادی . رهنما. بدرقه . (ناظم الاطباء). رهنما. (آنندراج ) (انجمن آرا) : به شاه جهان گفت پیغمبرم ترا سوی یزدان همی رهبرم . دقیقی . مگر به ْ شود هیچ بهتر نشد کسی سوی آن درد رهبر نشد. فردوسی . بخت من رهبری خجسته پی است کس ندارد چو بخت من رهبر. فرخی . ازیرا نظیرم همی کس نیابد که بر راه آن رهبر بی نظیرم . ناصرخسرو. دو رهبر به پیش تو استاده اند کز ایشان یکی عقل و دیگر هواست . ناصرخسرو. چون صدهزار لام الف افتاده یک بیک از دور دست و پای نجیبان رهبرش . خاقانی . رهبر جانت در این تاریک جای جوهر علم است علمت جان فزای . عطار. گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتااگر بدانی هم اوت رهبر آید. حافظ. رجوع به راهبر شود. ♦ رهبر پیشاهنگی ؛ فرمانده پیشاهنگان . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ لیدر. راهبر حزب . رهبر حزب . (یادداشت مؤلف ). ◄ برهان و حجت و دلیل . (ناظم الاطباء). به معنی دلیل و برهان باشد. (برهان ). ♦ رهبر خردی ؛ برهانی که عقل پسندد. (از انجمن آرا) (از آنندراج ).
رهبر. [ رَ ب ُ ] (نف مرکب ) ره برنده . رهزن . راهزن . راهبر. قاطع طریق . قطاع الطریق . (یادداشت مؤلف ). رجوع به راهبُر شود. ◄ برنده ٔ راه . راه سپار. رهسپر. رهنورد : زلزله در زمین فتاد و خروش از تکاپوی آن کُه رهبر. فرخی . رهبر و شخ شکن و شاددل و تیزعنان خوشرو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز. منوچهری . شکیب آوری رهبر و تیزگام ستوری کش و کم خور و پرخرام . اسدی . رجوع به راهبر شود.