رو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.)<BR>۱- رخ، چهره.<BR>۲- سطح، رویه.<BR>۳- نما، طرف بیرون چیزی. ؛ ~ی کسی را سفید کردن کنایه از: الف - مایه سربلندی او شدن. ب - از او در بدی پیشی گرفتن. ؛ ~ی کسی را کم کردن از گستاخی او جلوگیری کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) ۱- رخ، چهره. ۲- سطح، رویه. ۳- نما، طرف بیرون چیزی. ؛ ~ی کسی را سفید کردن کنایه از: الف - مایه سربلندی او شدن. ب - از او در بدی پیشی گرفتن. ؛ ~ی کسی را کم کردن از گستاخی او جلوگیری کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رو. (اِخ ) پیر پل امیل . (١٨٥٣- ١٩٣٣ م .). از پزشکان میکرب شناس فرانسه و شاگرد و همکار پاستور بود. وی تحقیقات و اکتشافات فراوانی درفن پزشکی دارد و با همکاری پاستور درباره ٔ بیماریهای واگیردار و عفونی بخصوص امراض هاری و سیاه زخم و خناق مطالعات دقیقی کرد و موفق به کشف سرم برای بیماری خناق گردید. و رجوع به دائرةالمعارف بریتانیکا و لاروس و اعلام المنجد شود.
رو. [ رَ] (اِخ ) (١٧٦٣ - ١٨٠٧ م .). از خاورشناسان آلمانی بود. وی در اوترخت متولد شد. از آثار او برخی از ترجمه ها از زبانهای عبرانی و عربی به آلمانی است . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
رو. (نف مرخم ) روینده . اسم فاعل از روییدن در صورتی که با لفظ دیگر مرکب شود مثل خودرو. (فرهنگ نظام ). ♦ خودرو ؛ درخت یا گیاهی که بدون تربیت باغبان رسته باشد.درخت و علفی که بطبیعت خود بردمیده باشد. ◄ (فعل امر) فعل امر از مصدر روییدن که در تکلم به اضافه ٔ حرف با (برو) استعمال میشود. (فرهنگ نظام ).
مترادف و متضاد واژهدان
چهره، رخ، رخسار، سیما، صورت، عارض، وجه پررویی، گستاخی، وقاحت رویه، سطح، عرشه (متضاد: پشت، ظهر)