رو نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رو نمودن . [ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) روی نمودن . نشان دادن رخسار. نمایاندن چهره چنانکه عروس، داماد وپدر و مادر او را. (از یادداشت مؤلف ) : روی بنما و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر. حافظ. ◄ واقع شدن . حدوث . وقوع . رو کردن . (از یادداشت مؤلف ) : شما را چه رو می نماید در این که بی نیکمردان مبادا زمین . نظامی . ♦ رو نمودن چیزی ؛ آشکار شدن و به ظهور آمدن . (آنندراج ) : چه دیده ای که بر آئینه مایلی شب و روز ز ما نهفته مدار آنچه رو نمود آنجا. آصفی (از آنندراج ). ◄ روی آوردن . رو کردن . آمدن به سوی چیزی . (از یادداشت مؤلف ) : یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود. مولوی . در میان گریه خوابش درربود دید در خواب آنکه پیری رو نمود. مولوی .