رو نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رو نهادن . [ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) روگذاشتن . قرار دادن چهره روی چیزی . گذاشتن رخسار. ◄ رو کردن . روی آوردن . متوجه شدن و به سویی عزیمت کردن . به سویی حرکت کردن : کسری پسر سالار بود... هرکجا رو نهادی کس نیارستی پیش او ایستادن . (قصص الانبیاء ص ٢٢٥). بگفت و درآمد کک کوهزاد چو نر اژدها سوی او رو نهاد. (کک کوهزاد). سوی هندستان اصلی رو نهاد بعد شدت از فرج دل گشته شاد. مولوی . هرکه دارد حسن خود را بر مراد صد قضای بد سوی او رو نهاد. مولوی . بوسه دادندی بدان نام شریف رو نهادندی بدان وصف لطیف . مولوی . زنجیردر گردن شیخ کرده رو بشهر نهادند. (گلستان ). رجوع به روی نهادن شود.