روا داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روا داشتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) تجویز. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (مصادر زوزنی ). اجازه . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). از روی عدل و انصاف جایز داشتن . (ناظم الاطباء). جایز شمردن .روا دیدن . رجوع به روا و روا دیدن شود : به شهری که بیدادشد پادشا ندارد خردمند بودن روا. فردوسی . چو لشکر شد از خوردنی بی نوا کسی بینوایی ندارد روا. فردوسی . که گر او نیامد به فرمان من روا دارم ار بگسلد جان من . فردوسی . معتصم گفت ... چون روا داشتی پیغام ناداده گزاردن . (تاریخ بیهقی ). و از آن عقد که بنام ما بوده است روا ندارد یاد کند. (تاریخ بیهقی ). بپیچید یوسف ز داغ هوا ولیکن نمیداشت گفتن روا. شمسی (یوسف و زلیخا). اگر آن را خلافی روا دارم به تناقض قول ... منسوب گردم . (کلیله و دمنه ). هرکه ... بر لئیم بدگوهر اعتماد روا دارد سزای او این است . (کلیله و دمنه ). چند غرض است که عاقل روا دارد... (کلیله و دمنه ). تو روا داری روا باشد که حق همچو معزول آید از حکم سبق . مولوی . روا داری از دوست بیگانگی که دشمن گزینی به همخانگی . سعدی (بوستان ). چو من بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا دارم اندر حرم . سعدی . لاجرم در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی . (گلستان ). بر هر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی معین است که در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند. (گلستان ). زجر و توبیخی که بر تلامذه کردی در حق او روا نداشتی . (گلستان ). به نیم بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ . سعدی (گلستان ). ◄ تحسین نمودن و پسند کردن . (ناظم الاطباء). پسندیدن . سزاوار دیدن . مقبول و مطبوع داشتن . رجوع به روا دانستن و روا دیدن شود : فرستاد باید بر او نوا اگر بی گروگان ندارد روا. فردوسی . تو دعوی کنی هم تو باشی گوا چنین مرد بخرد ندارد روا. فردوسی . ستم گر نداری تو بر من روا به فرزند من دست بردی چرا. فردوسی . و من روا دارم که مرا جایی موقوف کند تا باقی عمر عذرخواهی کنم . (تاریخ بیهقی ). من این نسخه ناچار اینجا نوشتم ... و هرچه خوانندگان گویند روا دارم مرا با شغل خویش کار است . (تاریخ بیهقی ). چون نیندیشی که می بر خویشتن لعنت کنی از خرد بر خویشتن لعنت چرا داری روا. ناصرخسرو. و هر کار که مانند آن بر خویشتن نپسندد در حق دیگران روا ندارد. (کلیله و دمنه ). آنچه تو بر خود روا داری همان می بکن از نیک و از بد با کسان . مولوی . بسیار زبونیها بر خویش روادارد درویش که بازارش با محتشمی باشد. سعدی . چیست دانی سر دلداری و دانشمندی آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی . سعدی . تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم . سعدی . چو بر خود نداری روا نشتری مکش تیغ بر گردن دیگری . امیرخسرو. ◄ حلال شمردن . مباح دانستن : خون صاحبنظران ریختی ای کعبه ٔ حسن قتل اینان که روا داشت که صید حرمند. سعدی . ◄ مصلحت دیدن . صلاح دانستن : و از این جهت روا نداشته اند کی هیچ عامل صاحب قلعه ای باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٥٧).